آه دوست من
مشکل نه رفتن است نه بازگشتن
مشکل راه است راه!
باتلاقی در افتاده
الله شکلک در می آورد
به پوزخندیِ یک تاریخ تکرار
چرخۀ بیهوده ایست اگر
دست و پا بسته به حکمی که نه از توست نه من نه برای ما
دیوارهای تا اوج حماقت مرزهای انسان و برده
چه سرک می کشی!؟
از دیوار حماقت بالا رفتن که فراز نیست!
ببین هنوز برده حراج می زنند سلیطگان
و تو
ومن
مای هرزۀ این گندابیم
شاهدانِ به شکنجۀ خویش
زندگی پاییدنِ بدتر از مردن است
وقتی دگردیسیِ ضجه واری شدن
بیا
آتشی به بود و نبودِ این همه کرامت باختگی
نه رفتن
نه برگشتن
آتش آتش آتش
سینه سپر کردن فقط چارۀ کار نیست
آتش نه به فرمانی نه به فرمانده ای
شلیک کن!


