شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷

خودکشی - گیل آوایی



خود کشی 
داستان دوزبانۀ فارسی/هلندی
25فوریه 2009
- بروم ببینم  چه کسی است!
- برای چه بروم. به من چه که او کیست!
- نه ول کن. به توچه!
- دیدن که مالیات ندارد!
- چه  کار به او داری! آخر به تو چه! یکی با خودش خلوت کرده!؟ تو بروی آرامشش را بهم بزنی که چه! مگر به سرت زده است! دریا ارث پدرت نیست! هر که هر جور که بخواهد می پوشد، هر جور که بخواهد....
- نه!
- بهتر است مسیرم را عوض کنم. یک  جای دیگر بروم. اینهمه جا! همه را گذاشته ای  صاف گرفته ای آنجا را که یارو خلوت کرده است! برو یک  جای دیگر!
- نه! نمیشود! باید بروم. شاید....
هر قدمی که بر می داشتم، با خود همین جور می گفتم و می رفتم. چشمم ناگهان به او افتاده بود. تا کنون سابقه نداشت که این جور به کسی کنجکاو شده باشم. نمی دانم چرا بطرفش کشیده می شدم. شاید به او نبود که کشیده می شدم بلکه باید آن مسیر را می رفتم یا شاید به این خاطر بود که تا امروز کسی با آن ظاهر که کناردریا آمده باشد، ندیده بودم. 
هنوز به او نرسیده بودم. از دور نظرم را جلب کرده بود. ظاهرش با دیگران فرق می کرد. مدل پالتویی که پوشیده بود به قدم زدن کنار دریا نمی آمد. مانند این بود که کسی با کفش پاشنه بلند،  کوهنوردی کند. همچنانکه به او نگاه می کردم، جوری که خط راستی فاصله من و او  کشیده باشند و من نیز از روی خط قدم بردارم، سوی او می رفتم.
نه...نه! فکر نمی کنم اینطور بوده باشد. اینطور نبود. یعنی رفتن به سوی او نبود. شاید دلم می خواست که به سوی او بروم.
گاهی آدم این جور می شود. جوری که دلش می خواهد چیزهایی را آن طور که دلش دوست دارد، ببیند نه آن طوری که هستند. من هم شاید دچار همین حالت شده بودم. بنابراین اینطور، هم می توانست باشد و هم نمی توانست باشد.
اما یک چیز داشت اتفاق می افتاد که ربطی به این نداشت که دلم چگونه بخواهد ببینم . در واقع مثل هر روز رفتنم به جایی بود که او ایستاده بود. همانجاییکه باید کفشم را از ماسه ها پاک می کردم تا ماسه  ها را با خود به داخل ماشین نبرم. همانجا هم او ایستاده بود.
از کجا سبز شده بود نمی دانم اما جاییکه سنگواره های بر روی هم تلمبارشده، قرار داشتند و در دو خط موازی، موج شکنی را تشکیل می دادند، او ایستاده بود. جاییکه  روزها و ماه های اول که دراین شهراسکان داده شده بودم، یعنی پرت شده بودم!  در میان یک دریا هول و هراسِ آمیخته به یک اضطراب آزار دهنده، که چه جایی خواهد بود، می آمدم همینجا برروی همین موج شکن سنگی که در تاریکی شبهای بی مهتاب مثل شبحی دراز دراز سوی دریا کشیده می نمود، مدتها می ایستادم و به دورهای دریا خیره می شدم.  روزها و شبهایی که اکنون به آن، دوره  دلداگی ِمن با دریا می گویم.
آنقدر که برروی این سنگواره ها در پی اینهمه سال ایستاده بودم، تمام شکل و شمایل و ابعاد سنگها در خاطرم حک شده بودند. حالا که او همانجا ایستاده بود، می توانستم سنگهای صاف و درهم برهم ِ زیر پایش را هم در ذهن خود مجسم کنم.
چرخی زد و باز به دریا خیره شد. چند قدمی نمانده بود که به او یعنی به همانجایی که ایستاده بود، برسم.  زن و مرد پیری با قدمهای شمرده از کنار او گذشتند. سگ پشمالوی لوسی که همراهشان بود واغ واغی کرد و پی آنها  دوید.
کلاغ سیاهی که این روزها در کنار دریا مایه تعجب من است، در چند قدمی او چیزی را نک می زد. آن سوترک صدای لودری که بیل دهانگشادش را با ماسه ها پر می کرد و از کناره آب تا بلندی ای که پلاژهای تابستانی آماده می شد، خالی می کرد، آواز دلنواز دریا را بر هم می زد.
او همچنان خیره به دورهای دریا ایستاده بود و دست در جیب پالتو، چنان که گویی مجسمه ای بر سنگها کاشته باشند، هیچ حرکتی نداشت. دریا هم موج از پی موج بر سنگهای سینه پهن، سفره می گشود و در لابلای سنگها آبگیرهای کوچکی درست می کرد. همین آبگیرها کار ماسه زدایی از کفشهایم را راحت تر می کرد.
هوا گرمای دلچسبی داشت. گرمایی که در سرمای خشک و آزار دهنده ی این روزها به دل می نشست. زیپ کاپشین را باز کرده بودم. باد ِهر از گاهی که چنان قدرتی داشت که می توانست لبه های کاپشینم را هوا دهد، خنکای دلپذیری بر تن عرق کرده ام، می دوانید.
همیشه هم وقتی هوا دست و دلبازی اش می گیرد و آبی ِ آسمان را آبی تر و گرمای این فصل سال را گرم تر و دریای همیشه جوشان زمستانی را آرام و رام می کند، حس سالهای جوانی می زاید و آن حال و هوای بازیگوشانه نوجوانی و مدرسه و آرام و قرارنداشتن ِهمواره را در آدمی جان می دهد.
لبه های کاپشینم با باد می رقصیدند و من نیز سبک سبک گام بر می داشتم. خنکای تنم را حس می کردم به باد ملایمی که از لابلای لباس بر تمامی  پوست تنم کشیده می شد و خوش بحالم می کرد.
به او رسیدم. آخرین قدم را برداشتم تا تقریبا چسبیده به او،  پا در یکی از آن آبگیرهای کوچک گذاشتم. باید زود این کار را می کردم وگرنه می بایست منتظر موج بزرگی باشم تا آب باندازه ای باشد که ماسه از کفشم بزداید یا در حین شستن ماسه ها از کفشم، موج بزرگی سر می رسید و مثل خیلی وقتها که غافلگیرم کرده است، تمام کفش و جورابم را خیس می کرد که  باز باید خط و نشان کشیدن من  به دریا تکرار می شد!
پا در آبگیر گذاشتم اما همه حواسم به او بود. نمی دانم چرا بدون اینکه نگاهش کنم، می دیدمش که بسوی من برگشته است. تردید می کند. این پا آن پا می کند. می دیدمش بی آنکه نگاهش کنم. احساس می کردم که هر دو نفر فکر مشخصی در سرمان است. کاملا حس اش می کردم.
در همین حال و هوای کنجکاوی نامرئی بودم که موجی غافلگیرانه رسید تا بخواهم قدم بردارم و از موج دور شوم، گفت:
- te laat
- دیر شد
 با خنده گفتم:

-altijd is het te laat! hoe kan ik op tijd zijn!?Nooit! Zij speelt zo elke dag met mij!
- همیشه دیراست. چطور می توانم سر وقت باشم! او با من هر روز همین بازی رادارد

با همه قیافه عبوسی که داشت، لبخندی بر لبانش نشست. در حالیکه دستش را بسوی من دراز کرده بود، گفت:

- mag ik mij voorstelen?
- ممکن است خودم را معرفی کنم؟

با خوشرویی ی از خدا خواسته ای دستش را فشردم و گفتم:

- ja zeker! Ik ben Gil
- بله! البته، من گیل هستم

با همان چهره گرفته، دست داد و گفت:

- ik ben michela
- من هم میشلا هستم

برای اینکه چیزی برای ادامه ی حرف زدن با او گفته باشم، گفتم:

-Wat een mooi naam u hebt.
- چه اسم قشنگی دارید

شانه اش را با وازدگی خاصی بالا انداخت و جواب داد:

- ah…je hoef niet mij U  zegen.
- لازم نیست به من " شما " بگویی

در دل لجم گرفت ازاین ادب ایرانی که بیشتر وقتها بجای صمیمیت، رسمیت را سبب می شود، با لخند دوستانه ای گفتم:

- oh. Ok. Het is makelijk voor mij ook
- اوه...  باشد. برای من هم راحت تراست.

به چشمانش خیره شدم. چشم دریایی ای داشت. در عمق چشمانش چیزی نهفته بود. چیزی که احساس می کردم همه درونش را می چزاند. حس غریبی بود. یک لحظه خشکم زد از حسی که به من دست داده بود.
در حالیکه چهره مهربان و دوست داشتنی ای داشت. قد بلندش در آن پالتویی که با کمربند همرنگ پالتو دور کمرش را چسبیده بود، زیبای خاصی به حرکتهایش می داد. ظریف و موزون گاه گاه این پا آن پا می کرد. یک بیتابی ناگفته، نهفته در تمامیتش حس می شد.
وا مانده بودم. به سرم زده بود که هر جور شده سر صحبت را با او باز کنیم. در حالیکه فکر می کردم، با نگاه خود او را می کاویدم. نرم و سبک موهایش را به دست باد داده بود. باد مستانه در هر تار مویش دلنوازی می کرد. با وجودی که هوای مطلوبی بود اما چهره اش به گونه ای که از سرما سرخ شده باشد، رنگ گُر گرفته ای داشت. در چشمانش نگاه می کردم که ناگهان گفتم:

-Weet je je heeft een lieve schoonheid
- میدانی که زیبایی دلنشینی داری؟

-Oh… dank je wel. Is het zo!?
- آه متشکرم. واقعا این جوریست!؟

-Ja! Je ben echt mooi. Zo als de zee. Een wilde schoonheid
- بله. واقعا زیبایی. مثل دریا. یک زیبایی وحشی داری.

-Je hou van de zee
- از دریا خوشت می آید

-Ja! Ik ben gek op
- آره. دیوانه ی دریا هستم

-Echt waar?
- واقعا؟

-Ja. Ik moet iedere dag met het zee zijn.. anders heb ik een gevoel dat ik iets verloren heb
- بله. هر روز باید بیایم دریا. وگرنه احساس می کنم که یک چیزی گم کرده ام
- Oh….
- که اینطور!

همینطور که با او حرف می زدم، فکر می کردم. می کاویدمش. حرف که می زد، فکرش آنطور که باید با من نبود. چیزی در نگاهش از آشفتگی درونش خبر می داد.
پرسیدم:

-Weet je dat het de eerst keer op de strand is dat ik met iemand zoveel gesproken heb
- میدانی که اولین بار است با کسی در ساحل اینقدر حرف زده ام.

تا بخواهد چیزی بگوید مثل همیشه شش ماهگی ام گل کرد. فرصت ندادم چیزی بگوید و ادامه دادم:

-bijna met iedereen is het zo te zeggen lekker weer, slechte weer. Of de belangrijkste subject is over een hond of een kat.maar  ik heb er absolut geen interesse
- با همه مردم  اینجوریست که گفته شود هوای خوبیست یا هوای بدیست یا اینکه مهمترین موضوع مورد بحث در باره سگ یا گربه ای باشد . من هم اصلا هیچ علاقه ای به این سوژه ها ندارم

گفت:
-Ja, Misschien heb je er gelijk maar iedereen is niet zo.
- بله شاید حق با تو باشد اما همه آنطور نیستند

در دل گفتم خوب گفتی. همین نکته ی خوبیست که بتوانم به اصل موضوع بپردازم. موضوعی که با این همه کنجکاوی در من، جان بلبم کرده است.
هنوز کلمه ای بر زبانم نیامده بود که گفت:

-Weet je waarom ben ik hier gekomen?
- میدانی چرا اینجا آمده ام؟

در یک لحظه حس کردم که می خواهد حرف بزند یا شاید دنبال یکی بود که با او حرف بزند. گفتم:

-Nee! Waarom?
- نه. چرا؟

-Ik been tussen leven of zelfmorden
- من بین مرگ و خودکشی هستم

-Welke liever je
- کدام را ترجیح می دهی؟

سکوت معنی داری کرد. شاید منتظر چنین پاسخی از سوی من نبود. اما حالت عادی و صمیمی من او را مجاب کرد که منظور خاصی ندارم. تا بخواهم چیزی بگویم، گفت:

-Ik heb zelf morden gekozen
- خودکشی را انتخاب کرده ام

چنان خنده ی بلندی سر دادم که خودم از چنان خنده ای خجالت کشیدم. خجالت بیشتر از اینکه او با آن صحبت و موضوع جدی انتظار همه چیز را داشت الا چنان خنده ای از سوی من.
با صدای عصبی پرسید:

-Waarom lach je!
- چرا می خندی!

گفتم:

-Kijk mijn lot! Na zo veel jaren in deze stat, is niemand bij mij gekomen maar nu dat je bij mij ben. Ben je tussen leif of zelfmorden. Volgens jij is het niet belachelijk?
- شانس من را ببین آخر بعد از اینهمه سال که هیچ کس در این شهر لعنتی گیرم نیامده حالا که تو هم گیرم آمده ای بین زندگی و خودکشی هستی! بنظرت خنده دار نیست

نگاهش را طوری که بخواهد از من بدزدد، به دریا دوخت و به همان حالتی که در فکر باشد، به دریا خیره شد.
پرسیدم:

-Mag ik vragen waarom wil je zelfmorden?
- ممکن است بپرسم چرا میخواهی خودکشی کنی؟

نگاهی پرسانه به من کرد. انگار دنبال چگونه گفتن پاسخش بود. لکنت کنانه کلمه ی نامفهومی را تکرار کرد. نفهمیدم. تمام تلاشم را می کردم که چهره افسرده ای از خود نشان ندهم. خوشرو یانه به او چشم دوخته بودم و صبورانه منتظر بودم که به آسودگی حرف بزند. ناگاه چنان هق هقی کرد که گویی همه  دنیا سرم آوار شده است. بی اختیار دستش را گرفتم و او را بخود چسباندم. هیچ نمی گفتم. او هم هیچ نمی گفت. لحظه ای به همان حالت گذشت. به آرامی در حالیکه می گریید گفت:
-Ik hield van hem, nog steeds.Maar Hij waardeerde het niet. Hij makte relatie met mijn vriendinnen en ze zijn allebei weg gegaan. Plotseling vloerde Ik alle twee in eens
- دوستش داشتم. هنوز هم دارم. ولی عشقم را قدر ندانست. با دوستم رو هم ریخت. هم خودش رفت و هم دوستم. هر دو نفر را ناگهان از دستم رفتند.

نمی دانم به سرم زده بود. یا عصبی شده بودم. ناخودآگاه گفتم:

- Wel, je gaat weg ook
- خوب تو هم داری میری.

نگاهم کرد. من هم در حالیکه دستانش را  در دستان خود می فشردم، نگاهش می کردم. با تکان دادن سر و حالت نگاه خود گفته ام را تاکید دوباره ای کردم که خوب تو هم داری میروی.
پرسید:

- Wat bedoel je dat ik ook weg ga!?
- منظورت چه است که من هم دارم میروم!؟

بلافاصله با همان حالت ناخودآگاهانه گفتم:

- Wel wat die zeg je dat je tussen leef of zelfmoord ben, is het zoals een keuze van weg gaan. Dood of leef  betekent een weg om jou eigen weg te gaan. Maar het is nog niet precies welke
- خوب اینکه می گویی خودکشی و مرگ یعنی انتخاب یک راه برای رفتن است. یا زندگی یا مرگ. یعنی به راه خودت می روی اما هنوز معلوم نیست کدام راه.

پرسید:

- als je was, wat zou je doen?
- اگر تو بودی چه می کردی

گفتم :
- Ik ben het niet . Maar ik denk als je zelfmoord pleegt, Geef je een goede excuus aan ze alle twee dat het probleem legde aan jou zelf, niet ze.daarom zijn ze weg gegaan

- من که نیستم. اما فکر می کنم اگر خودکشی کنی، بهانه ی خوبی به هر دونفر آنها داده ای از اینکه مشکل تو بودی و آنها ترا رها کردند و رفتند.
با شگفتزدگی خاصی پرسید:

- Wat!?
- چه!؟

بی آنکه تغییر به واکنش به او بدهم، گفتم:

- ah je weet wat ik bedoel!
- اه...خودت میدانی منظورم چیست!

و به صدای شوخ و خودمانی ای  ادامه دادم:
- Waarom ben je niet zelfmoord gepleegd voor ik jou ontmoet dan zou ik niet zo verdrietig worden dat ik mijn nieuw goede vriendin verloren heb. Het wordt een boete van mijn zonder enige schuld
- حالا چرا زودتر خودکشی نکردی که من وقتی  میدیدمت غمگین نمی شدم که دوست خوبی را از دست داده ام. من این وسط چوب می خورم

با حالت شوخی و جدی نگاهش می کردم. اما نمی دانم چرا به چیزی که گفته بودم باور داشتم. یعنی اگر واقعا پیش از همین صحبت کوتاهی که با او داشتم اگر خودکشی می کرد مانند دیدن یا شنیدن خبر خود کشی دیگرانی که اصلا هیچ تصوری از آنها نداشتم، برخورد می  کردم اما اکنون که با او حرف زده ام و غمی که در او حس کرده ام، براستی اگر خودکشی می کرد و من می دیدمش، غمگین می شدم.
در حال و هوای فکر و حرفی بودم که دیگر بزبانم آمده بود و باری از حقیقت نیز داشت، که با لخندی دلجویانه گفت:

- ik heb noch niet zelfmoord gepleegd dus word niet zo teleurgesteld
- هنوز که خودکشی نکرده ام پس غمگین نباش!

بی آنکه به حرفش اشاره کنم یا اینکه بخواهم به آنالیز احساسی که داشت و داشتم،  بپردازم، گفتم:

- laat maar… hoe als wij samen een koffee gaan drinken. Het is lekker in deze koude weer!
- بی خیال.....با یک قهوه چطوری؟ در این سرما می چسبد.

در کمال ناباوری ام جواب داد:
- is goed!
-   خوب است.

با حسی که ممکن است هر لحظه پشیمان شود و برگردد به همان جایی که بود، راه افتادیم. هنوز چند قدم برنداشته بودیم که در کمال تعجبم گفت:

- het is goed dat ik met jou gesproken heb.
- خوب شد که با تو حرف زدم

بدون آنکه نگاهش کنم، گفتم:

- hoe zo!?
- چطور؟

با صدای آرام که هیچ نشانی  از آشفتگی چند لحظه پیش اش نداشت، گفت:

-wel ik heb goede gevoel van deze gespreek met elkaar.
- راستش احساس خوبی دارم از این حرفهایی که با هم زدیم

- ik weet het  niet wat hebben we gesproken over maar ik ben blij om een koffee samen gaan drinken.
- من نمی دانم چه حرف زدیم اما اینکه میرویم یک قهوه ای بخوریم خوش بحالم است

داشتم فکر می کردم که همیشه یک چیزی هست که آدمی را به این زمین و زمان و جهان دور و برمان پیوند دهد. بریدن این پیوند ممکن است ساده باشد اما حفظ و محکم کردن آن با اینهمه درد و زخم و ناروایی ای که از همه جای آن می بارد، کار ساده ای نیست اما ظرافتی دارد که اگربخواهی خوب تنگت را با خودت وا کنی.
ولی چگونه می توانستم به او منظوری که داشتم منتقل کنم! می ترسیدم هر موضوعی را مطرح کنم، نتیجه معکوس دهد. ناخودآگاه گفتم:

- laat maar wat er ooit komt! Deze hele moment maakt verschil! Denk je niet!?
- بگذار هرچه پیش آید، همین لحظه مهم است. اینطور فکر نمی کنی!؟*

دستم را گرفت و در میان دستانش فشرد. هیچ نگفت.


تمام


* این جمله از زمان دبیرستان در ذهنم مانده است که از کتاب چکیده های اندیشه اثر صبح خیز حفظ کرده بودم و بخشی از یک شعر انگلیسی بود به این شرح:

Rose kissed me today
Will she kiss me tomorrow?
Let it be as it may!
Rose kissed me today!
برگردان:
گل سرخ مرا بوسید
فردا نیز چنین خواهد کرد
بگذار هر چه پیش آید
گل سرخ مرا بوسید ( دم را غنیمت است)

دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۷

امروز دریا سر ِ بازی داشت وُ من سر ِ فریاد.‏

هوش را بگذار و آنگه هوش دار
گـوش را بگذار و آنگه گوش دار
مولوی

از ماشین پیاده شدم. سرمای نه چندان آزار دهنده ای به ناگاه به صورتم زد. کلاه کاموایی ِ یادگار رفیقی که بقول خود او کلاه چریکی، را از داشبورد ماشین در آوردم و چنان تا گردن پایین کشیدم که اگر چهره ام را می پوشاند، هیچ تردیدی باقی نمی گذاشت که حتما خبری شده یا می شود از حضور من با آن هیبت غلط انداز!
زیپ دراز جلوی کاپشین را که سالهاست در این خراب مرا در گرمای خود جا داده است، تا آخرکشیدم و یقه هایش را از لبه ی کلاه چریکی نیز بر کردم.
دست در جیب کاپشین با یک کوه خیال راه افتادم. خیال از چه و که!؟ ، گفتن ندارد! آنهم در سن و سالی که هستیم با آن خاطرات قویتر از هر زمان و مکانی باشیم با هر شرایطی که بنامی اش، و جستار چه و که ی در خیالیدن هماره ی این سالهایمان بیهوده است.
هنوز به بلندای به تعبیر این جاییها بلندی! و سرازیریِ کناره ساحل نرسیده بودم که چشم انداز دریای در جست و خیز، خبر از گرگم به هوای دریا داشت با ساحل همیشه در کشاکش ِ آغوشیدن و گستردن با دریا. چه شوریست ساحل و دریا که در هر کرشمه و خرامان دریا، واجویی و واخواهی از هم وام می گیرند و چنان در هم و باهم می غلتند که گاه از یاد می بری که ساحل ِ همیشه آغوش گشود برجا ثابت ایستاده و دریاست که اینهمه سر پس رفت و پیش آمدن اش است!
پیشتر رفتم و خیره ایستادم به تماشای سرخوشی های دریا تا حال و هوای خود و امروز دریا را به هم پیوند دهم. اما دریا چون کودک بازیگوشی خیز بر می داشت و دوان سوی ساحل می آمد و گستره ی ساحل که چون جنگل تن داده به تبر، آشفته بود، گیسو افشانی می کرد. و آشفتگی امروز ساحل از آمد و شد گروه مورچه واری بود که در تدارک تابستان از لانه ها بیرون آمده ودر برپاداشتن خانک های پیش ساخته با آن آزینهای فریبنده برای کشاندن مسافر به این سامان، همه ی ساحل را گویی شخم زده اند! و همه ی این سالها ، فراوان بوده تداعی یادمانهای من و خزر با آن پلاژهای رنگ و وارنگ که همه چیز در برپاداشتن شان بکار رفته بود، از نی های مرداب بگیر تا بریده های قوطی روغن شاه پسند! و شاخ و بال درختهای بقول ما گیلکها توسه دار!!! که در همه جای گیلان، سبز می شود و به تمام ساخت و داشت وبرداشت گیلکها پیوند خورده است و عجیب تر اینکه چقدر دلم تنگ ِ همان خانکهای از لوله ی مرداب و تکه پاره های حلب و حصیر و پارچه های هزار رنگ است! و صد البته بیشتر به دلم می نشیند به این زرق و برق و تشریفاتی که با همه مدرنیت و پیش بینی های لازم برای آسودگی و راحتی انسان، طراحی و ساخته شده است! مصداق آن که بارها شاید گفته باشم که هزاران کاخ با همه تزئیینها و زیباییهایش را به یک وجب از خانه های گلی دیارم نمی دهم! هرچه هست ریشه در تمامیت من دارد اما این زرق و برق را با و از هر چه که باشد، پیوندی ندارم! در یک کلام بیگانه ام.
به هر روی، باران دلپذیر به گونه ای که در پاچ رس ِ آب افشان ِ آبشاری باشی و ریزهای آب بر سر و رویت بنشیند، آسمان خاکستری را تحمل پذیر می کرد.
انگار که آسمان هم به بازی گوشی دریا آمده بود. باد می خرامید از دورهای کرانه ی تا چشم کار می کرد، و موج می خراماند بر پهنه تیره مات ِ دریا که کفالوده سوی ساحل داشت و صد البته وسوسه های انتظار که موج سر رسد و پس بکشی از پیش رفتنی که دریا به گشاده دستی ِ ساحل دورخیز می کرد.
از شگفتیهای امروز و حال و هوای در ساحل این بود که هیچ پرنده دریایی به چشم نمی آمد. حتی آن پرندکهای ریزجسه با پاهای نازک بلند که منقار سوزن مانندشان را در ماسه ها فرو می بردند و چیزکی به منقار می گرفتند، نیز پیدایشان نبود. و اینجا و آنجا کلاغ سیاهی دیده می شد که همه ی این سالهای بودن ِ من و دریا، یکی از شگفت زدیگیهای من بوده که کلاغ را با دریا!؟ چه میانه ای می تواند باشد! و خنده های سالهای نخست دلشدگیهای من و دریا بود که کلاغ را به اشتباه می نامیدم و آن هم مرا به نشان انگشتی حتی! محل نمی گذاشت و من ِ غافل از گفتمان متداول این سامان، اسمی بر زبان می راندم که هیچ گیله مردی حتی در کره مریخ هم نمی گفت! تا چه رسد من اینجایی با خلوت کردن دریایی ام.
چیزی نگذشته بود که نه کلاه چریکی خشک مانده بود و نه کاپیشین ِ یقه تا بناگوش بالا کشیده! کفشها هم ماسه ای و آب تا مچ پایم را خیس کرده بود!
هیچ نفهمیدم که کدام موج در چه لحظه ای غافلگیرم کرده بود. خنده ای به دریا زدم و ساحل را خط و نشانی که باز گذرم خواهد افتاد!
بخود آمدم، از فریاد خبری نبود و سر ِ فریاد کردنم هم!
چه شده بود و کدام از کدام گرفته بودیم! نمیدانم اما با همه ی شور و حال دریایی، نفسی آنچنانی کشیدم که تا عمق جانم نشست.
وای اگر دریا نبود!

تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
بلکه گردونی و دریـــــــای عمیق
مولوی


یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۷

خانه

وقتی که به خانه می آیم یا حتی هنوز به خانه نیامده ام اما راه خانه گرفته ام. حسی یواش یواش آمیخته به حال و هوای خانه آمدن در من جان می گیرد. حسی که مثل "قرار" گرفتن باشد، قرار گرفتنی که انگار مثل پرتاب شده ای بوده باشی که دور افتاده باشد از جایی که بوده یا قرار داشته. جایی که نقطه ثقل یا آن "جا " یا دایره یا بهتر بگویم همان گلیم زر و نیمی اش که حاکم و سلطان و همه کاره اش است و آقا بالاسری ندارد و هر کاری که دلش بخواهد یا اینکه روا بدارد، انجام می دهد و هیچ کس نیست که چشم بالای ابرویش بگوید یا اینکه حتی حق چنین کاری داشته باشد یا اینکه اجازه ی چنین کاری داده شود. حسی که باهمان خانه آمدن همراه است.
حسی که حال و هوای خاصی دارد. حس آن لحظه ای که می رسی به پایگاه خودت، به جایگاه خودت، به قرارگاه خود. به گلیم زرو نیمی خودت. به آن لحظه می رسی. آن لحظه ای که یک آخِـــــش دلنشینی می گویی و دست وپایی دراز می کنی. به هرگوشه از قلمروی زر و نیمی ات نگاه می کنی و از آن حالت نیم بند و ناپایدار و این پا آن پا کردن و بودن در جایی که از آن ِ خودت نیست، در می آیی، و چقدر هم خوش خوشانت می شود، خوش خوشانی که آرامش دلپذیر خنکای سایه سارِ در تف ِیک کوه خستگی، را تداعی می کند. به ویژه که اگر دربدر بوده باشی و برای یک نفس آسوده کشیدن، سرقفلی بدهی.
این حس برای من بسیار بوده است. هنوز هم هست! شاید کسانی که روزگار دربدری و سالهای دربدری و بگیر و ببند را پشت سر گذاشته اند، بیشتر و بهتر درک کنند یا هم حسی کنند با من از اینی که می گویم و دلنشینی ِ این حس را هم بیشتر در می یابند که از چه دارم حرف می زنم.
تازه این یک سوی ماجراست. همین حس را در نظر بگیر وقتی که جایی، شهری، دیاری، سرزمینی پرت شده باشی یا گریزی زده باشی برای تکانی خوردن و جنبیدن وگامی برداشتن از شرایط کمرشکنی که قرار داشته بودی و خواسته بوده باشی یا بایسته بوده باشد کاری کنی که در آیی از آن، مثل فقر، بیکاری، بی پناهی ِ و بی قراری ای که هیچ ربطی به بگیر و ببندت هم نداشته باشد و بجای سر به دیوار کوبیدن خشماگینی که آنهمه زور و توانت که استواری یک کوه را داشته و نتوانسته باشی بدر آیی از آن شرایط دردناکی که امانت بریده است و بخواهی در شهر و دیار وجای دیگری تلاشی بکنی. مثلا همین کارگران گریخته از روستا و شهر و دیارشان برای لقمه نانی و کاری، هر کاری که باشد! یا هر چه که اسمش را بگذاری، وقتی که به آن جا، شهر یا دیار ِ تازه می رسند همه چیز ناآشنا و بیگانه است. یک سر و صورتی آب زدن، نفسی تازه کردن، کفشی درآوردن، جایی لم دادن، حتی برای برآوردن ساده ترین نیاز مشکل داشته باشند.
وقتی همه اینها را کنار هم قرار دهی با هر شرایط یا خاطره یا یادی که داشته بوده باشی، رسیدن به خانه همراهست با همان حسی که در آغاز گفتم و حس خوش خوشان ِ رسیدن به خانه که هر گوشه از خانه ات می شود نقطه آرامش و قرار و سکون تو. از همان فاصله پیدا شدن سر و سامان خانه ات، این حس بیشتر و بیشتر جان می گیرد. از لحظه کلید در قفل در چرخاندن بگیر تا پا گذاشتن به قلمروی زر و نیمی خودت .
و چقدر به دل می نشیند حس رسیدن به خانه.
وای اگر سالها دور بوده باشی از خانه!

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۷

زیباترین های خاک با من

خراج تاریخ
بردوش می کشند
شرمگینانه
قافله شوم

گورنشینانند آیه خوانان
نان به تجاهل و تحمیق
بار می کنند

من
از سوگ حادثه
کوله کرده بهار
در گذرم
چه گزیری
آسمان غم انگیز خاک می گریاند
دیده به راه

کنون ِ، های، های
زین ناروا یان
که پلیدی
بُن مایگانند

آه
انتظار باز
بی تاب
تاب می خورد
آفتاب که بتابد
مانایی ِ سیه رویان نیست
بیهوده جهل
جار می زنند
به جنایت

زیباترین عروسان خاک
حجله پیرایانند
پیشباز سحر
زیباترینهای خاک
با من
.

یکشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۷

داستان گیلکی: پیاده بوشو تی پا واج بایه

پیاده بوشو تی پا واج بایه
گیل آوایی
15 فوریه 2009

زالاش باورده، هاچین ایتا دونیا غورصا می دیله مئن اورشین گودان دوبوم। لل پر نزه یی। گاگلف کبله علی بازار مج، موشته کرفا ایور زه ای ایتا چکه یخه آبا اودوشتی। کاسااقا چانکش، دیفاره کش خوابا شوبو। ایتا پیسه کلاچ نانم چی خود توک بیگیفته، داره لچه اونا چارچنگالی فوقوفته بو کرا چیک چیک صدا دایی ।
زارا مار کرده خاله مرا هرچی هیشت هیشت گودی، کلاچ جوم نوخوردی। آشغالانه مئن می چوم دکفته ایتا پاره توپا। اونا اوسادم । بیدم شا چاگودنو بازی گودن। پاره توپا ویگیفتم بشم بخانه بودوجم. هالا فانرسه بوم کی می مار مرا بوگفت :
- تو ده نخایی بیشی ! او بیچاره ویشتایی جان بمرده!
هاتو کی می ماره صدا بامو کی بوگفته ده نخایی بیشی! مرا پاک برق بیگیفته! یاد بامو مرا کی واستی می پئره ره نهار ببردیبیم.
پاره توپا دیفاره کش خوشکه چوبانه مئن جوخاستم. ایدفایی بیدم ایجور کی وارش نودانه دپاچه یو اونه نرمه صدا می گوش بایه، اینفر خواندان دره:
- آی خودا، پر فادن، من پر بیگیرم، آخ جون... رایه بابل و بابلسر بیگیرم آخ جون...جانه دیلبر ..
نیمیزگیره پرچینه درزه جا می چوم دکفته سیما خانه. بیدم می سیا کور چا جان کی آب واقوشتان دره، خوره خواندان دره. تا بایم ویریزم آقوزداره شاخه واچکم بشم بوجور اونه ره ایتا شیب بزنم کی مرا فان دره، بیدم می ریکابی هاچین شالیکی یا مانه، می دیم پر پاک گیله الابه، مره مره بوگوفتم آتو اگه مرا بیدینه ده هرماله می سر الاما نخوایه دئن.
هوتو پرچین کش جوخوفته جونخوفته، دوزیکی اونا فاندرستم. می لابیلا فه وه رستم، ایتا آه بکشم. هلا می آه تومانا نوبوسته می ماره کتله لنگه بیگیفته مرا کی هاتو خیاله خوجدارا دبکه بزنه مره تاوه دایو می سر داد بزه:
- ویری ده زای! تو پرچینه کش چه چو زئن دری آخه! جانه مرگ نیبی تو! وااااااااااااااای!!!!
می مارام کی مالیات پالیات ناشتی، هاتو کترایی داد زه یی. مگه یارستیم می مارا بگم که سیما صارا مئن ایسا یو من اونا فاندرستان درم!؟ ایجور می آبرو بردی کی سیمامار کرده خاله مرا دکفتی می جان کی بازام اونه دختره دوما بیگیفته دارم.
هانه واستی هیچی نوگوفتم. پرچینه کش ویریشتم. بوشم می دیم پرا بوشوستم. نارخوریا اوسادم را دکفتم.
می پئره نارخوری یام کی ایتا دوتا نوبو! لاکیتاب شیشتا طبقه داشتی. جه شوره کولمه بیگیر تا میرزاقاسمی یو زیتون پرورده یو توربو چه دانم هرتا ناهار واستی شیش طبقه نارخوری لبالب بوبوستی بی. منام همه تا روزان واستی می پئره ره ناهار ببردیبیم.
تابستانان هان می کار بو. کی کی ناشتیم مدرسه وازا به تا جه اناهار بردن جیویشتی بیم. ایتا پیچه دوتاپیچه رایام نوبوکی. او وختان کی امی خانه دباغیان بو واستی تا آچ بیشه بوشوبیم. اونام نه چرخ مرا یا ماشینه مرا ! هاتو واستی پیاده کی ویشتره وختانام پابرانده بوم، بوشوبیم.
مرا مراقا گیفتی نارخوری یا می دس بیگیفتی بیم انهمه رایا بوشوبیم تازه می دیل زه یی همش می پوشته تان کی نوکونه سیما مرا بیدینه! هامه تا روز تا می پئره دوکان واستی مره مره مورغه مانستن چیلیک بزه بیم تا فره سه بیم می پئره دوکان.
بازی وختان کی می پئره خوشخوشان بو مرا دو زار فادایی ایتا بیلیطه خطه واحد کی پیاده وان گردسته بیم ولی هرماله نوبوستی کی می پئر خوشخوشانی بوگودیبی یو مرا پول فادابی.
ایتا روز هاچین زالاش باورده بوم . زباله بو. روباره کوله سر آبلاکویان تته رج زباله خابا دیبید. داره لچه ایتا زلزله پاک خو چیلیکا دورسینن دوبو. ممداسنه خانه باغه داره ارباخوجا کی بیدم می دان آب دکفته. مرا جوم جوم دکفت. حاجی چوس نفسه دوکانه کش ایتا کولاکتا اوسادم دبکه بزم ارباخوجه داره لچه. ایدفایی ممداسنه مار خیاله کی ایجگره بوکونه ایجور داد بزه که قورابیه فوروش، جه خو زباله خواب دوبالا بجسته.
ایتا ارباخوجا کی دیفاره کش بکفته بو اوسادم پا به گروز بنام. ممداسنه سر الامه پیدا نوبوسته، حاجی چوس نفسه دوکانه پوشته را جیویز بزم تا تانسیتم بودو وستم. مشته قولی جه خو دورسفته دوکان کی تاخ تاخی نان چاگودی، ایتا تره پایه اوساده می دومبال دکفت. منام کی هاچین خیاله دونیا قهرمانه دو وستن ببم ایجور فشفشه مانستن دو وستیم کی مشتی خودایام نتانستی مرا فاره سه.
روبارکنار همه جانشورا دیبید. مشته غولام حوسِن ایجور آشغالی واز بوگوده کی شاپور فینگی لیسته کوله سر جلسکسه دکفته آبه مئن.
می تومان پیرانا بکندم روبارا و ِر بزم بوشوم اویتا کوله سر. آفتاب دتابه مِئن، مرا تکان بدام کی آب بوتوککه. ایتاپیچه آب دپاچسته بو می پیرانا هیستا گوده بو. اونا فیچالستم تکان بدام دوگودم. زاکان توته داره جان دکفته بید. ایتا داره خال ساق نمانسته بو.
دور دوره شر اَمد، زارا خاخوره مرا خوشکه لاس زئن دوبو. هاتو کی علی درازه مارا بیده، خو دوما جیگا بدا. مرا نیده بو بنام. می تومان پیرانا دوگودم جه روبارکنار را دکفتم بشم سرچشمه یو کورده محله را تا بشم پاستوریزه.
می جیبه مئن سبج پوشتک زه یی. هاچین یک شی ناشتیم. می لب خوشکا بوسته بو. چشمه لب ایتا موشته آب بوخوردم. می مچا پاکا گودم. را دکفتم. سرچشمه زاکان دیفاره کش نیشته بید یار بیگیرید تا کوچی گل بازی بوکونید.
پیله صارایی یا دوارستم. چوب بوری کنار بیرون باموم. کورده محله هالا فان رسه بوم کی موسن چانکشه صابخانه یا بیدم حاجی قاب بازه مرا چانه زئن دوبو نانم چی سر داوا داشتیدی. ایجور کی اوشانه نیده دارم، یهودی قبرستانه دیفاره کش جیویز بزم کورده محله کوچا سر بیگیفتم. آزاد دارا فانرسه بیدم سیما برار ایجور خو دسانا وازا گوده آموندره کی می ناف دکفت. دانستیم کی ایروز واستی مرا واکفه. همیشک مرا ایجور دیگه فاندرستی. هاتو سیما برارا قاقا بوسته بوم کی بیدم اونه ریفقانام شلمانه کش ایساده تا سیما برار کی مرا واکفته بایید دکفید می جان. منام کی هاچین ازایلا مانستیم تا ازایلام نوبوستی بیم نوبوستی کی پا به گوروز بنابیم . بازین سیما ده می خطا نخواندی. منام کرچ! می سر بوشوبی می کر گوزی نوشویی! جه اشلمان تا او شلمان کی ایتا ور من ایسابوم ایتایام سیمابراره ریفقان، می دیل خواستی ببه جه رشت تا تهران. نه سیما برار مرا فاره سه بید نه اونه ریفقان! ولی اوتو نوبو. اشلمان تا اوشلمان شیب بزه بی همه تان فو وستیدی می سر.
شیش طبقه نارخوری یا بنام دیفاره کش. می شلواره شلانقورا دکه شم. می دستانا وازا گودم ایجور که هاتو مرا فاره سه اونا فوتورکم. سیمابرار مرا فانرسه بو کی ایوار بیدم بارام لاکه پوشت مسود پلادانه امرا کی روبارتانه جا آموندیبید، کورده محله کوچا دوارسته، فاره سه یید مرا. خیال کونی ایتا دونیایا مرا فادابید.
می لبله بیجیر نامو بارام لاکاپوشت اولی چکا بزه. تا سیمابرار خو ریفقانا دوخوانه مسود پلادانه ایتا گیله گوده مرا بزه سیمابراره غیرتا. می دیل بوسوخت. بارام لاکه پوشت تا بخایه سیمابرارا ببره بوجور تورشه خیاره مانستن بزنه زمین، دکفتم وسط اوشونا سیوا بوگودم.
تو نوگو سیمابرار خودا خودا گودی کی اینفر اونه داد فاره سه! سیمابراره ریفقان بوگروختیبید. بیچاره بمانسته بو تسکه تنا داوا میان. بازین کی داوا لاف دکفته، سیما برار خو دوما جا بدا مرا ایجور فاندرست کی یانی تی حیسابا رسم!
هاچین دور اوسادی. پیشت بوگفتی بی خو تومانا دیمیشتی! منام دانستیم کی هاچین خالی آبه خوره بیخود دور اوسانه.
منو بارام لاکه پوشتو مسود پلادانه تا پاستوریزه بوشوییم. من تازه آباده رایا بیگیفتم اوشونام لبه آب کی خواستید بیشید امینه ضرب شختی پختی محل.
مره وازو ولنگادوبومو مره مره گفتیم: چی ساق جیویشتم ناویره مرا اینقدر زه ییدی که بوستیم تورشه تره!
چفه عرق بوم. ویشتابو مرا. می دیم پر هاچین شه بزه بو. های مره جوم جوم دکفتی بینیشینم شیش طبقه نارخوری چانا دودم ولی می پئره دس نیارستیم.
ده پاک وُورسفتانه مانستن، را شون دوبوم. تازه آبادا دوارسته فاره سه بوم پولیسه را. پاک زالاش باوده فاره سم آج بیشه می پئره دوکان. شیش طبقه نارخوره بنام کوچی شکافه جور. ایتا لیوان آب بوخوردم. می پئرا فاندرستم کی مرا پول فاده یا نه. پیاده واگردسته بیم می چارچرخ هوا بوستی.
می پئر می سرکلا فاندرست خو اخمانا جیما گوده تا بخایه ایچی بگه بوگفتم وا بشم روبار تا زباله یه جانشورا بوکونم مرا بوشورم. می پئر هیچی نوگفتو خو حرفا بوخورد. ولی بیده بازام من ایسام اونه رافا خیاله کی می دسا بخوانده داره یو بفامسته بی کی چی واسی ایسامه، بوگفت:
- پیاده بوشو تی پا واج بایه
دونیا پولام بداشتیبیم بازام می جیب خالی بو. یا داشی به دوریال یا تهرانی یا چاله گود....خولاصه ایجور پوله چانا دوستیم هو قوماربازه مانستن کی همش داشتی یو ناشتی.
ده می پئره رافا نه سام کی بازام مرا بگه چی بوکون چی نوکون. تازه اگه بفامستی بی که داوایام بیگیفتم ده می پیله تیکه می گوش بو.
ایمرویام دئرا بوسته بو. می مار هاتو دادو فریادا دوبو کی های گفتی:
تی پئرا فارس کی بیچاره ده زالاش بارده داره!
منام می دیله مئن گفتیم کی:
خاب باوره. انهمه رایا بشم کی مرا بگه: پیاده بوشو تی پا واج بایه!؟

چهار دانه های گیلکی، بیست و دومین بخش از برنامه بازآفرینی و بازشناساندن زبان و ادبیات گیلکی

جمعه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۷

بیستمین بخش از برنامه بازآفرینی و بازشناساندن زبان و ادبیات گیلکی

الا یا ساکن لبنان فلسطین

الا یا ساکن لبنان فلسطین
که حرفئ دارمت نه سوره یاسین
تو سنگ اندازئ از من میگیرئ پول
من گشنه ز ملا مئ خورم گول
ترا باشد همه حق و حقوقئ
مرا حتئ نباشد نان و دوغئ
تو با موشک زایران مئ شوئ شیر
نصیب من ز ملا مئ شود تیر
اگر تازم به ملا در خیابان
تو مئ پوشئ لباس پاسداران
به جنگ من تو مئ آیئ نمک کور
بنام هم وطن ملائ مزدور
دلار نفتئ ام کرده ترا هار
تو موشک مئ پرانئ من سر دار
مرا غارت کند ملا بنامت
زمن مئ دزدد او آرد بکامت
شده ملا چنین تیمار دارت
خیانتهائ او آید به کارت
یکئ آخر نمئ گوید به ملا
به من ربطئ ندارد حزب، آلله
به من چه که فلسطین جنگ دارد
و یا حماس آنجا بزم دارد
به من ربطئ ندارد جنگ لبنان
که حزب الله شود فرمانده گردان!
اگر لبنان شده ویران به من چه
چرا ایران شود مثل حلبچه
اگر اعراب را غیرت کمئ هست
بدادش مئ رسد با من چه ربط است
من ایرانئ، من آن آتش پرستم
برائ هر عرب بیگانه هستم
غلط کردم که گشتم من مسلمان
مرا پاره شده شلوار و تونبان
نمئ خواهم دگر باشم مسلمان
بکش از ما ترا سوگند به قران
اگر دادئ بر آرم مئ رود جان
ولئ از نفت من ملا شود خان
همه دزدند و مستند و خرافئ
چو زالو خون من خوردند کافئ
مرا غارت کند با تو شود جفت
تمام عمر ملا خورده است مفت
ز ایران گر رسد هر لقمه کامت
الا لبنان فلسطینئ حرامت
ترا امروز گشته بخت یارت
که باشد قدرت ملا بنامت
اگر بئ بهره گردئ بهر ملا
ترا هم مئ کند ملا هزار لا
ولئ تا آن زمان جان برادر
بکش از ما نفس آمد به آخر
نمئ خواهم دگر آیات قران
و یا عید قدیر یا عید قربان
مرا هر گز نبوده خیر اعراب
بجز عمامه با یک گله طلاب

ادامه دارد.......

سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۷

ایتا گیلیکی کوچی داستان: رشته زمین طیاره فوتبال

رشته زمین طیاره فوتبال
گیل آوایی

ایتا ساک بیگیفتم می دس داورا فاندرستم. ممد نقاش شیب زنه کا، خودس بیگیفته مرا بوگوفت:
-ایتا ساکا بنه ایا
منام ایتا ساکا بنامو می دس آسینا فاکشم بوجور بوگفتم بیشمار. داورام شورو بوگوده قدم اوسادن. من اونه پایا نیگا گودیم که کوچی قدم یا پیله قدم اوسانه. دوازده قدم بیشمارده مرا بوگفت:
- ساکا بنه ایا ده دس نزن
منام ساکا بنام او یا باراما دوخوادم. ممد نقاش کی هم موربی، هم داور، هم سرپرست بو امی تیمه فوتبالا دوما داشتی یو امه را تمرین دایی. پاک فوتباله عاشق بو. امانام کی تازه امی دیما فله مو بزه بو، پیله بازیکنانه ادایا در آوردیمی.
امی زمین فوتبالام ایتا زمین طیاره بو. ایتا زمین طیاره کی اونه ایتا سر نهابو لاکان جاده ایتا دیگه رازی یا دوارستی. زمین طیاره ایطرف روبار نهابو ایطرف دیگه تا چوم کار گودی باغ بویو و پرچین مرچین.
می تومانا فاکشم بوجور تر. می پیرانه آسینا فاکشم تا می بازو، باراما دوخوادم کی بایه شوت بزنه من بیگیرم.
هاتو کی بارام بامو شوت بزنه. من فچه مستم می کتانی بندا کی واوو بو دکشم. می کتانی بندا دکشن دوبوم کی توپ فارسه. می کتانی بندا دوسته، دن وسته، توپ بامو منام شیرجه بوشوم توپا بیگیفتم، وناشتم دروازا بشه بودورون کی گل بوخوردی بیم.
آخه ممد نقاش همش گفتی کی اگه اولی توپا واهلی بشه دروازه مئن، ده تا اخر هاتو گل خوری! منام ایجور شیرجه بوشوم کی هاچین می دنده خاش ول بیگیفته بو.
می دروازه یام ایجا نهابو کی گا گلف واش دوبو. آنقدام سنگه و چوبو چکال می دور و بر فوجه بو کی نوگو! منام کی هاچیم کرچ! گوتورمایی شیرجه شوییم هر چی بو.
تو نوگو جه دور، ایران مهره دروازه بان امه را فاندرستان دره. تازه دروازه وسط به سام کی دومی توپ بایه بیدم ایران مهره دروازه بان بامو می ور مرا بوگفت:
- تی کتانی بند کی اتو توندا توند وا وه، تو نتانی تی حواسا جیما کونی توپا بیگیری. بازینام هاتو ترا تان ود خوشکه گیله سر. ایجور توپه ره شیرجه بوشو ترا بچرخان کی تی جان زمینه سر پاختا نبه.
ایتا پیچه حرف گوش کون زاکانه مانستن اونا فاندرستم. بوگفتم:
- بی کتانی چوتویه؟ من تانم بی کتانی بهتر شیرجه بشم توپه ره!
ده اونه رافا نه سام کی ایچی بگه. یانی می دیل نخواستی می کتانه گیر بده. اونام می کتانی! کی عزا یو عروسی واستی دوگودیبیم! اونه مرا مدرسه شوییم. فوتبال گودیم. تازه جشن پشنام شوییم. وختی یام کی اونه ایجا دورسفتی، نخ پخه مرا ایجور چاگودیم کی از تازه بی هه بختر بوستی!
تا فچمستم می کتانه بندا دو وراه دکشم، بیدم ایران مهر دروازه بان ایتا کفشه فوتبال خودس بیگیفته مرا گه:
- بیدین تی پا خوره
وای کی پاک خیاله کی دونیایا مرا فادا بید. کفشه فوتباله چرمی! اونام تا هسا کفش فوتباله چرمی دون گوده بوم!
بیدم تا پشیمان نوبو کفشا دوکونم. می پا ره خیلی پیلله بو. ایجور کی اونه توک پاک ده سانت خیاله درازتر ببه. تو نوگو کفشه فوتباله مرا واستی چنتا جوراب دوکونی یانی اتویی گفتیدی منام نانستیمی.
هرچی بو کفشا دوگودم. ایرانمهره دروازه بان توپا اوساده بوگفته تا بازی شورو نوبوسته ایتا پیچه بی یا تمرین بوکونیم.
مرا بوگفت:
- بینش زمینه سر
تا هسا مرا یاد نوبو کی بخواستی بیم اتویی حرف گوش بوگودیبیم. اونام من کی هاچین کرچه کرچ! می پئرا تاوان نداییم!
زمینه سر بینشتم. دو سه متر اوشانتر، ایرانمهر دروازه بان توپا دسه مرا تاوه دایی، منام گیفتیم. های اطرف، های او طرف.
چن دقه نوبوسته مرا بوگوفته پا بس. پا بسام. شورو بوگود شوت زئنو مرا گفتی بیگیر. های زه یی منام گیفتیم. چفه عرق بوبوسته بوم. ایجور می جان واج باموبو کی ژیمناستیک بازان مانستن پوشتک وارو زه ییم. کی تانستی مرا گل بزنه!
ایدفا بیدم ممد نقاش شیب زئن دره، هامما گه بایید زمینه وسط. دو تا تیم جیما بوستیم. امی کاپیتان جولو امانام کولوشکنه مانستن اونه دوما بیگیفته.
باغه محتشمه تیمه فوتبالام جیما بوسته با خوشونه کاپینان باموده داوره ویرجا. راستی راستی تیمانه مانستن دس بداییم. دو تا کاپیتان بوشوده. ممد نقاش ایتا دوزاره مرا شیر یا خط تاودا. ایدفا بیدم امی کاپیتان، ناصر، بوگفته :
- خط
ممد نقاش کی هاتو خطا بیشتاوسته هاچین انه رنگه رو بوبوسته بو صارا گیل. اخه همیشک گفتی کی هرکی خط بگه موسابقا دبازه.
اما دانستیم کی امی کاپیتان خوایه ممد نقشا کوفری بوکونه. امی خندیا جیگیفته بیم ولی همه تانی دوز دوزیکی خندا دیبیم.
باغه محتشمه تیمه فوتباله کاپیتان کی شیر بوگفته بو، تانستی اینتخاب بوکونه کی زمین یا توپ! خورشیدام ایجور بو کی هر طرف دروازه بوبوستی بی توفیر ناشتی. یانی امی دروازه یان شومالو جونوب نهابید. خورشیدام که جه باغو بولاغ دتاوستی یو روباره پوشت جوخوفتی. ولی غوروب دم، کی خورشید شوندوبو روباره پوشت دارو درختانه مئن جوخوسه، ایتا دروازه بانا چوما آفتاب دکفتی.
باغه محتشمه تیمه فوتبال زمینا اینتخاب بوگوده. ایتایام او تیمه مئن ایسابو کی هاچین شر بو. تا باییم هرکی بشه خو دروازه طرف، ایدفا بیدم بارام خاش والیس، امی کاپیتان گوشه کون ایچی بوگفته. کاپیتان امی شین هاچین ماسته مانستن به سا اونا فاندرسته.
اما نانستیم بارام خاش والیس چی بوگفته داره تا اینکی امی کاپیتان بوگفته کی اما اگه بازه ببریم داوا به. باغه محتشمه زاکان گیدی موسابقا واستی ببرید اگه نبرید امه را حیسابی زنیدی.
موسن، ممد، ناصر، مونوچر؛ حسن، علی، موصطفی، منو بارام بوگفتیم اما امی بازه کونیم ، بازین بیدینیم چی به. اگه واستی داوا بیگیریم امانام گیریم!
هاتو بو کی خیاله لشکرکشی گودان دیبیم. داور دوخواده همه تانا کی بازی بوکونیم. هر دو تا تیمه زاکان هرکی بوشو خو جا سر ، دفایو وسطو گوشه راست و چپ و منام دروازه بان.
باغه محتشمه تیمه مئن ایتا ایسابو کی کل بو. خاشه خاشام بو اما جه اما همه تان پیله تر بو. هون گوشه راست، حمله بازی گودی. هاتو کی اولی حملا بوگودید بیدم کی پوشته هیژده فان رسه ایجور شوت بزه کی تومامه زکان هاتو وای بوگفتید کی می زاله بترکسه بو. توپا وختی بگیفتم. قیافه مرا بوگفتم:
- شوما شیمی بازه بکونید! هاچین هاچینه مگه! دروازه ره شیمی خیال جم!
ایرانمهره دروازه بان دوره شر ایسابو مرا فاندرستی. بازی هرچی ویشتر جه اون گوذشتی، بزن بوکوبام ویشترا بوستی. باغه محشتمه زاکان هامه باموبید. تا اما حمله گودیم امه را فوش دایید! هاتو کی اوشونه تیم حمله گودی، شورو گودید دور اوسادن.
اولی نیمه تومانا بوسته بو. هیتا تیم گل نزه بو. همه تانی دروازه پوشت بینیشته بیم. هر کی ایچی گفتی. ایتا گفتی می پا قاب درد کونه. اویتا گفتی می پا بوز جیویشتان دره. ایتا گفتی می پا پیله انگوشت باد بوگوده.
تا اینکی داور شیب بزه. دومی نیمه شورو بوبوسته.
هاتو دو دقه نوبوسته بو کی امی تیم ایتا گل بزه. وای باغه محتشمه زاکان پاک پوتاره مانستن فو ووسته بید امی طرف، هر کی ایچی گفتی. بازی کم کم شون دبوبو کی داوا ببه. همه تان واکف داشتیدی. لقد زئن فته فراوان بو. ایا اویا جه هر دوتا تیم چند نفر یا خو تکا بیگفته بو یا خو پا ساقا مالستی. ایتا شله مانستن دو وستی.
ایتا ایسابو که هامما واکفتی. داوره خطا ده نخواندی.
اوشون هر چی حمله بوگودید نتانستید گل بزنید. منام کی هاچین شیرا بو، خیاله جامه جهانی بازی گودان درم. کفشه چرمی دوگوده فنره مانستن واز گودیم .
ایدفا بیدم باغه محتشمه زاکان ایتا ایتا خوشونه انوگوشته مرا های فوش دیدی مرا. فوش دیهیدی اونام چی فوشی. منام دروازا پاستیمی کی گل نوخوریم. تا امی تیم حمله گویدید من تنها بوستیم. می دیل زه یی می پوشتا کی هسا یا مرا فوتورکد! ایجور بوبوسته بو کی هرکی گردستی تیجه سنگ بیافه باوره تاوه ده امی خطه هیژده مئن، دروازه جولو!
اوشون سنگ تاوه دایید، من سنگانا اوچه ییم. هاتو کی اوشون حمله گودید، من ده نتانستیم سنگانا اوچینم. اوشانام تا تانستیدی سنگانا تاوه دایید می طرف. هاتو امی فاکش دکش تا بازه تمانا به، درازه داشتی.
ایدفا داوره شیبه مرا خیال بوکون کی ایتا عالمه گرزکا ایجانایی سرادد!
باغه محشتمه زاکان باموبید داوا بگیرید. جه او دور ایدفا بیده ییم اینفر هامما دوخوانه. باغه محتشمه زاکان هو یارو صدا مرا واگردستد.
دوز دوزیکی گا گلف فوش دایید ولی اما فوشا خوردیم هیچی نوگفتیم. همه تانی را دکفتیم. ساکو لیباس امی دس بوشوییم روبارکنار.
همه تانی چفه عرق هاتو فاره سه فان رسه هرچی امی دس نهابو لیباس بکنده نکنده آشغالی واز بوگویدیم آبه می یان!
تقی بابوز گیره ایتا صابون نخله زیتون مرا خو دیمپرا شورو بوگوده شوستن. هاتو کی کخ بیگیفته اونه چوما واز بوگودم اونه صابونا بیگیفیم بوشوم آبه وسط پاشنا گودنو سرا شوستن!
تا تقی پابوزگیره واخبردارا به، کی صابونا اوساده، کی اون ساده؛ همه تانی امی سرو جانا هو صابونه مرا بوشوستیبیم!
کولی مانستن روباره مئن دوم زئن دیبیم کی باغه محتشمه زاکانا بیده ییم آمون دربید.
امی ساک پاکا اوچه ییم، تا امه را فاره سد، بوگوروختیم!

تمام

شش تا چاردانه فارسی - گیل آوایی

دل دادن ما وُ عشق دریـــــــــــایی تو
پروانه ی ما و غنچه صـــــحرایی تو
هستی گهی خشم و گاه دریایی مست
ماییم و شب و سبو و بی تـــــــابی تو
....

شوقیست شــــبانه های جانان بودن
هرشب به هوای اوغزلخوان بودن
دردیست جدایی و نشستن بر بـــاد
وزدیده وُ دل هَزاره گریــان بودن
...

ای یار ترا سر وفــــــــاداری نیست
پروانه وشی وُ دل به دلداری نیست
بیهوده چو اخگری نشو خرمن مـــا
کِشتیم وُ سرشتیم وُ هواداری نیست
.....

دل دادن ِ ما وُ عشق دریــــــــایی ِ ما
پروانه ی ما وُ غنچه صـــــحرایی ما
یاراست گهی به خشم وگه رام و رها
ماییم وُشب وُسبو وُ بی تــــــــابی ما
....

چون باده ی ما لعل لبش دریاییست
چشمان قشنگ یـــار ما سوداییست
سودای نگار ما بدل کرده هـــــــوار
کاین راز به ساز دل ما شـیداییست
....

دیریست که دل به جان ِ جانان دادم
جان دادم و جان به غمگساران دادم
هم هست برِ من وُ هم او نیست دریغ
بنگرکه چه سان سربه هزاران دادم
...

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

یار

لیسکا بو هانده می یار بی سر صدا را شون دره
کوچه سر پابرانده بی کتله صدا را شُــــون دره
بیخودی گرمه زباله به سامه چوم اینتــــــــــظار
یار بامو فاندر آخه یار کویتا را را شـــــون دره
پاک بیبیشتم تا بیدم می یار بوبو بیــــــگانه وای
انهمه رافا ایسان یار کجه کا را شـــــــــون دره
بیخودی انگاره گیفتن بو شبان فیکرو خیــــــال
یار کرا لیسکه رقیبه خانه را را شُــــــــون دره
زلزله داره لچه زارانه زاره باغ دبـــــــــــاخت
می مانستن گورشه کایه دیل هیزاررا شون دره
تا هاسا یاره قشنگی جـــــــــــا بوبوستم سر برا
ده واسی دیل تورا به یار بی صدا را شون دره
های سوجم جه بی وفایی یار نیبه می یارو قار
فاندره می ارسو نالا بی نیگا را شــــــــون دره
گیل آوایی تا دپرکه یاره دس به گورشـــــــه کا
یار بیدین آخه چوتو بیگانه صد را شــــون دره
.

جمعه، دی ۲۷، ۱۳۸۷

یازدهمین برنامه از بازآفرینی و بازشناساندن زبان و ادبیات گیلکی، رنگی دیگر از رنگین کمان ادبیات بومی ایران

دوازدهمین برنامه از بازآفرینی و بازشناساندن زبان و ادبیات گیلکی

خاک ایران سرمه چشمان ماست، ویدئو کلیپ

بازآفرینی و بازشناساندن زبان و ادبیات گیلکی

چهاردهمین برنامه ی بازآفرینی و بازشناساندن زبان و ادبیات گیلکی

پانزدهمین بخش از برنامه بازآفرینی و بازشناساندن زبان و ادبیات گیلکی

شانزدهمین بخش از برنامه بازآفرینی و بازشناساندن زبان و ادبیات گیلکی

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۷

آشتی کونان کوچه

آشتی کونان کوچه
گیل آوایی
9 ژانویه 2009 –هولند
تازه را دکفتان دوبوم کی خانه جا بیرون نامو، می مار مرا دوخاده:
- کویا شون دری؟
ایتا پیچه می مارا فاندرستم. بفکرا شوم چی بگم. بگم کی تورا بون درم! بگم کی هاچین واهیلا بون درم می یاره دس! بگم شون درم بازام می کاسه کورا بیدینم! بگم کی ....
می ماره صدا دو واره می گوش بامو:
- زای جان نانم چی گودان دری ولی هرکاری کونی تی هوایا بدار!
می مارا هوتو کی فاندرستان دوبومو فکرا دوبوم، لبخند بزم. خانه جا باموم بیرون.
مشته حوسینه پینیک دوجه زن، بانکا نفتا خو دس بیگیفته، نفس نفس زئنه مرا جه او سره کوچه آمون دوبو. هرتا قدم اوسادی، بانکایا نایی بیجیر، خود چادوره پره مرا خو دیما پاکا گودی، ایتا آه کشه یی یو دو واره را دکفتی. می دیل بوسوخته. توندا توند بودو وستم. مشته حوسینه پینیک دوجه زنا هاتو فارسه فان رسه، هارای بزم:
- آخه مار! ها پیله کی بانکایا تی دس بیگیفتی فاکش فاکش شون دری! اینفر نه سا کی ترا فارسه!؟
هاتو کی نفس نفس زه یی آوه جا دا:
- آی زای! چی بگم!؟ خودا ترا فاره سانه داره! هیشکی می داد فان رسه! هر که دینی خو کلا کاشتان دره! ده وُرسفتم جه آ سگه زندگی!
هاتو کی مشته خانمه حرفانا ایشتاوستان دوبوم،ولی می حواس ننابو کی چی گفتان دوبو تا اینکه اونه بانکایا ببردم تا اونه خانه بلته کنار بنام بیجیر. مشته خانم نانم چی بوبوسته بو یا کی من آتو خیالاشوبوم. مره پاک اویرابوسته آدمانا مانستیم. ایدفا بیدم مشته خانم مرا گه:
- پئر شیبی پسر! خودا ترا سیفیده بخت بوکونه
نانم ایچی بوگفتم یا نوگفتم، جه مشته خانمه دس جیویشتم. هاتو فکرا دوبوم. مرا یاده کی مشته خانما، ساغرسازان فانرسه، داوشسورابه کوچه ور، ایتا پسره مشته خانما خاستی بگه : سلام مشته خانم، گفتی: سلام مندگانم! هر دفا کی مرا یاد آیه هیزارتا قورصه بدارم، مرا خنده گیره! ایجور خنده کی هرکی بیدینه گه ایتا پیله کوسخولم!
هاتو کی خندا دوبوم، مره شون دوبوم، می ناظما بیدم کی جه دور آمون دره. مرا یاداشوبو کی می ناظما بوگفته بوم ناخوشمه نتانم بایم مدرسه. هاتو می دیمه رنگ بپرسته بو که می ناظم مرا فارسه وناشته می لبله بیجیر بایه. خیال کونی که بفامسته می دسه پایا آویرا گوده دارم، مرا پیشیکی بوگفته:
- ا ترکمه! تو ناخوشی!؟ تو کی کله خوکه به دوبا دی بازین چوتو ناخوشی!
تا بایم ایچی بگم، بوگوفته:
- فردا کلاس نوشو، بی یه دفتر ترا کار دارم
ایتا میچومانه سر بوگفتمو مرا بزم به موش موردگی کی یانی تی چاکرام ایسام ناظم جان ایمروزا تو درزا گیر تا فردا خودا بوزورگه
موستشاری کوچا دوارسته بوم. سِد احمده خانه ویرجا ایتا چوله وینیستون بیهه مو دوز دوزیکی آتش بزم. ایجور پوک بزم کی خیاله سالاسال مرا سیگاره جان جیگفیته بید.
حاجی آبادا فانرسه بیدم تقی پشمک خورا ژیگولا گوده ایتا سیاکوره بالا بیگیفته هاچین دیل فادان دره قولوه فاگیفتان دره. تا مرا بیده ایتا لوچان بزه، یانی : آغوزدار
منام بمی رو ناوردم، بیده نیده بنام اونا دوارستم. ایدفایی کورده حوجت جه دور داد بزه :
- ا..................تی خاخورا بازام کی اوتوشویی لیباسه مرا ژیگولا گودی!
بیچاره تقی پشمکه رنگ بوبوسته بو دیفاره گیل. ایدفایی نانم چوتو بوبوسته کی تورکه حوجتا دست تکان بدام بوگفتم :
- فاگیفتم کی فاگیفتم تو چره ناجه داری پسر! اگه تانی تونام فاگیر پوز بدن!
تقی پشمک خیاله کی جهنمه آتشه جان ایدفایی دکفته بو بهشت! پاک پرا گیفتان دوبو. مرا ایجور نیگا بوگوده کی یانی مرا جیویزانه یی! وای کی هاچین ذوقه مرا خو تومانا پاک دیمیشتان دوبو!
کورده حوجت قاقابوسته مرا فاندرست. ایجور کی اونا جوتیکی واکفتیبی بوگفته: من کی شیمی مرا نوبوم، من...
تا بخوایه خو حرفه دوما بیگیره، ایجور داد بزم کی کورده حوجته حرفان می داده مئن آویره بوسته. تا کی فاره سه ییم به همو آرامه بوگوفتم: تونام وختو بی وخت ترا حالی نیبه! هاتو کته رایی تره هرچی تی کله آیه گی! مگه نیدینی خو یاره مرایه
کورده حوجت ماسته مانستن به سا مرا فان درست. ایتا اونه شانه سرا بزمو می رایا بوشوم.
حاجی آباده وسط فان رسه، مرا جوم جوم دکفت. پاک ول گیفتان دوبوم. نانم چره نخواستیم می یاره خانه ور بشم. دانستیم کی الان کو رایا وا بایه بشه بخانه. می دیل ایجور زه یی که می پیشانه، شه بزه بو.
ایتا دوکانه شیشه مئن مرا فاندرستم. می بیجیر بوجورا های نیگا بوگودم. مره مره می دیله مئن گفتیم: بشم!؟ نشم!؟ نانم چقدر هوتو به سامو اکه را دکفته دارم. خیابان پهلوی یا بپیچستم. آذربانی یا فان رسه، می دیل دکفت واگردم. گاندی پیران دوجی ور ایتا پیچه سرپا به سام. های می خیالا اورشین بوگودم. بیدم نتانم نشم. واستی بشم بیدینم. واستی بشم ایتا گوشه شلمان پلمانه پوشت جوخوسم، می یارا بیدینم.
هاچین واهیلا بوستان دوبوم. هاتو می مرا چکو چانه زئندوبوم کی بیدم خیابانه وسط ایسام، شون درم خیابانه اوطرف. گاندی پیراندوجی می پوشت، آذربانی می جولو، حوسین میمونه پئرا بیدم خو فیاته مرا کی سالانه سال بو تاکسی کار گودی، آمون دره. هالا فان رسه ایجور بوق بزه کی خیاله یخ بردان دره. می پایا توندا گودم خیابانا دوارستم.
پور ده نمانسته بو کی سینما سعدی یا فارسم. واستی بوشوبیم آفخرا کوچه، حاجی حمامه ور بزه بیم آشتی کونان کوچه را بوشوبیم. ها طرفان بو کی می کاسه کور غمزه کونان آمویی یو می دیلا بردی.
می جیبه مئن، می پولا ایشماردان دوبوم. نانم دوزار یا سه قران بو. ایتا ده شی همش می چیبه مئن ته کیسه ناهابو. می حواس ننابو کی اکه ده شی یا آویرا گوده دارم. یا شایدام ناهابو دوزاری مرا فکر گودیم سه قران بو. دوچرخه فوروشی روبرو، ایتا پیره مردای دکه داشتی که اونه جان ایتا ده وینیستون بیهم.
نانم چره مرا ایجور ده نیگا گودی. منام کی پاک می هفتایا آویرا گوده بوم. پوله خوردا بنابوم اونه پیشخوانه سر، ایچوله وینیستونا اوساده بوم با ایتا چوله کیبریت می سیگارا آتش بزه بوم.
لیباس فوروشی برک، برق زه یی. یوسف باقلایی خو چارچرخه ور داد زئن دوبو: مگس بیاف بپرا دن جایزه فاگیر! هامیشک هانا گفتی مردوما بخنده تاوه دایی. حوسین پابوز گیره خو پئره نهارخوره والای دان دوبو، میدانه فانرسه شون دوبو. تیمور لب چاک، اسبه ارابا چارانال دو وانن دوبو. خاور میدانه کنار هیندوانا حراج بزه بو مردومام اونا دورا گوده بید.
ایتا پیچه مردوما فان درستمو می رایا بوشوم. حاجی حامام فان رسه ، بپیچسم آشتی کونان کوچه. می سیگارا پوک زه ییمو می خیالا اورشین گودیم. خیالام کی لاب پیله لاته مانستن، امان ندایی.
کوچه وسط فارسه بوم کی مرا خوشکا زه. پاک خواستیم آبا بم بشم زمینا فورو. نخواستیم بیدینم. می چکره پرکسی. می دیم پرا شه بزه بو. می دیل ایجور زه یی کی پاک خواستی می سینا دورسینه. سیگار می انگوشتانه مئن، ایجور می دسا بوسوجانه کی اونه واسوجان، پاک می جانا دوارسته بو. هاتو قاقا بو فاندرستان دوبوم.
می کاسه کور جه دور ساسانه مرا بال به بال آمون دوبو.
وای ساسان! می جانجانی ریفق می یاره مرا بال به بال!؟ نانستیم چی بوکونم. نه تانستیم به سم. نه تانستیم واگردم. نه تانستیم بشم. نه تانستیم..... خوشکا زه بو مرا.
می سیگارا پوک بزم، اونه دودا می خیاله مرا هوا بدام. پاک دونیا فوگوردستان دوبو. می سر دگه را شویی. من آویرا بوسته بوم.


تمام
.

چهارشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۷

ایتا خیلی قدیمی هاسا شعران

خواب بیدِم کی ترا دونبالا گودم
ماچی بدم تی لیسکه رو یا
تا تی پاچک فاره سِم
تورشا گودی تی رنگه رو یا
می دوما جیگا بدام
دور دوره شر چوما بودوختم
کی بایی
تی گولی پوستام بیگیری
ده نیدینم تی سی یا مو یا
آن قدر سرما می یان
دیفاره کش خوشکه چوبا بُوم
کی می دس چوپور نامو
شیب بزنم
تا تو بفامی کرا من فان دره مه هانده تی سویا
پرکسیم
بیده مانستن
بوبُو بوم هیستو چوره
وارشه مه نی
بیدمه کوچی می یان
خانه خاراس ماچی دیهی رقیبه رو یا
مرا گورشا گوده تیکار
مرا دیل نامو بگم

ده نیدینم تی رنگه رو یا
بوشومه شلمانه کش
یاواش یاوارش مره جوخوفتم
بوگودم گریه تی واستی
چوتو چنگ بزه رقیبه ری
تی مو یا
را دکفتم تا بایم رقیبه ری کا
کی بگم فاگیفتی بی رام
می اومیدو چومه سو یا
واخبردارا بومه
تو ده بوشویی
ایسامه هیستو چورابو
قاقابوسته
می کُوله سر پاک خیاله کی دارم ایدونیا کو یا
داد بزم داد نخوایم ده بیدینم تی رنگه بویا
آن قدر داد بزه مه
شه بزه
از خواب بپررستم
مرا یاد بامو کی دورم جه تو
دورم
هاچینه شب تی واسی فان د ِرَ مه ستاره سو یا
مره پاک واهیلا بوم کی نتانم ده بیدینم تی رنگه بو یا

بازگشت.به.سرسرا

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۷

راهی تازه باید

گرده های شلاق
صلیب کشان کدام رسالتند
که خدا
چهره از نقاب کشید باز
آیه
آیه

راه بی سوار
سوگوار کدام حادثه باخته ایست
که خاک سیرایی اش نیست
نه
نیست زین همه شیفته جان

از کدام سیاهیست اینهمه هیاهو!
های
سینه کشان ِ هیچ هیچ هیچ

سربداران خاک
آه کشانند
راه
بی راهه

یلدای این دیار
مشت آهیختگان به خشمند
سیاهی ستیز

کاینگونه تاریخ
خاک می خورد
باز
هر صفحه داغ
هوار می کشد

هیچ ستودنی
به
زستودنی
به فریب

گرده های بی شلاق
لبهای بی نخ و سوزن
این خاک را
راهی تازه باید
آفتاب خیزی
جز به عزا نشستن
.

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۷

دریای در خلسه مست - گیل آوایی

یکی از قصه های دلنشین مادربزرگ قصه ی عشق ماهیگیر به دختر دریایی بود و سرنوشتی که او را به زندگی رویایی کشانده بود اما هیچوقت تا به آخر ندانستیم که چه گذشت! امروز دریای در خلسه مست ِ من، رام و آرامی اش، به خیال کشاند مرا و قصه مادر بزرگ را از حافظه ی دور بیرون کشید. در طول ساحل می رفتم و مرور می کردم. قند در دلم با تداعی حال و هوای سالهای کودکی آب می شد!
روزگاریست! همین ساحل بود وُ همین دریا اما خشماگین و کف آلود با رفیقی راه می رفتم که می گفت وقتی که راه به هیچ جا نمی بری و در چمبره هزار درد ِ روزگار گیر افتاده ای، یکی از چیزهایی که ول کن نیست، خیالپردازی است. مخصوصا وقتی که خیال ِ یافتن گنجی خوش بحالت کند. و این را گفته بود وُ مردی را به نشانه ی انگشت اشاره کرد که با دستگاه فلزیاب، دنبال سکه یا انگشتر یا هر فلز قمیت داری که میان ماسه ها ممکن بود جا کرده باشد، می گشت . با خنده می گفت:
- این یارو هم حتما رویای یافتن یک گنج زیر ماسه ها خوش بحالش کرده است که در این هوای آشفته وجب به وجب ساحل را می کاود.
با خنده بلندی که به سرفه نیز افتاده بود ادامه داد:
- یکی بود وقتی پرسیدم که چرا چشمت همه اش دنبال یک چیزیست. جواب داده بود نگاه می کنم شاید طلایی چیزی در خیابان افتاده باشد!
یاد پیرمرد از همه جامانده ای تداعی ام شد که تا آخر عمر خواب گنج قاورن دید و آخرش هم در تنگدستی ی همه روزگارخویش، چشم از جهان فرو بست.
امروز دریا هم گویی خیال اش گرفته بود. مانند مستی که تلوتلو خوران راه برود و خوش خوشانش شود، لَوَندی می کرد و تلنگوری هم به ساحل می زد.
ماهیگیری بود که هروقت قلاب بر می گرفت و برسنگهای به روی هم تلمبارشده ساحل جا خوش می کرد، خیال می بافت و آرزوی گرفتن ماهی ای که در شکمش انگشتری از الماس برایش به همراه بیاورد.
اما امروز دریای یار و همنوای هر رزوه ام در خلسه بود وُ مست، دلبری می کرد. ولی من آن ماهیگیری نبودم که قلابی می داشتم و خوش خیالی صید ماهی ای که انگشترین الماس در شکم داشته باشد.
نمیدانم چرا یاد مادر بزرگ افتادم و قصه های همیشه دلچسب اش که همه ی ما را میخکوب به سکوت و گوش جان سپردن به نقلهای زمستانی و شبهای بی خوابی می کشاند.
مادر بزرگی که هزار و یک شب به گرد پای قصه های او نمی رسید و هزار رویا و خیال و فکر و روزگار ذهنی دلنشین در ما می آفرید.
چهارسال بیشتر نداشتم. ایوان خانه که درازایش برایم همیشه مثال زدنی بود، از حصیر و گلیم فرش شده بود و یک سر آن تلاری داشت و یک سر دیگرش پله ای می خورد به آشپزخانه و انباری و راهی نیز تا پشت خانه کشیده می شد. وسط ِ کنار ِ درونی ِ ایوان، فاصله ی بین دو اتاق پذیرایی، جای مادربزرگ بود که تشکچه ای داشت و متکایی و یک بقچه که همه چیز در آن یافت می شد بویژه خوردنیهای ما که فقط از دست مادر بزرگ خوشمزه و خواستنی می نمود.
هر روز مادر بزرگ بر روی همان تشکچه می نشست و به چشم انداز مقابلش که حیاط آب و جارو شده اش به باغی گسترده و سبز سینه می گشود، خیره می شد. کاسه ای آب کنارش با یک شانه ی چوبی که با آن گیسوان بلندش را شانه می کرد و به هنگام شانه کردن و نگاه هراز گاهی که در آینه که برابرش زانو زده و فقط چهره مادر بزرگ را می توانست در چارچوبش بنمایاند، محو تماشای باغ و حیاط خانه بود. شاید روزگار جوانی مرور می کرد و ما نمی دانستیم.
روزی نبود که مادربزرگ غرق تماشا و خیالهایش نشده باشد و ما نخوانده باشیم که:
-نانا نانا، انبارهِ جیر مورغانه نا، دس نزنی بیشمارده نا، آفتابه مرسی نانا، تو چره بترسیْ نانا(1) ....و او با لبخند مهربان هماره اش به بازیگوشی مان پاسخ ندهد.
حدفاصل مادربزرگ و حیاط ِ خانه، نرده چوبی کنار ایوان بود که روزهای بارانی وسیله بازی ما می شد و کتکهای گاه گاهی پدر که از دست ما بتنگ آمده بود از بس که ما می شکستیم و او درست می کرد. بالای ایوان هم نمای دلچسبی داشت. تیرکهای چوبی که از تنه درخت باغمان درست شده بود دراز دراز کشیده شده بود و در آنسوی تیرکها، نمای بام خانه بود با مُشته مُشته ساقه ی خشک شده ی برنج که فراوان خیره به آنها نگریسته و تجسم هزار شکل از جای جای آن ساخته بودم. مادر بزرگ نماد زندگی و گرمی خانه بود. ماتمی داشتیم وقتی مادر بزرگ جایی می رفت که یک یا چند روز طول می کشید.
روزهای زمستانی و خسته ازهیچ نکردن، که نه اجازه بازی در حیاط خانه بود و نه بیرون زدن با بچه های همسایه، اعجاز مادربزرگ بدادمان می رسید و سایه سار مهربانش که همه ما را دور خود جمع می کرد و داستانی از داستانهایی که خود می گفت برایمان در بقچه اش جمع کرده و از آنجا در می آورد و برایمان نقل می کند، انتخاب می کرد و با آب و تاب خاص خود شروع می کرد به گفتن:
روزی که دریا چون نازبالشی قایق ماهیگیر را بر خود گرفته بود و لالایی می خواند، ماهیگیر قلاب در آب افکنده و به آن چشم دوخته بود. منتظر بود که ماهی ای از راه برسد و طعمه ی قلاب، او را بفریباند و در دام بیاندازد. هوا گرم ، و آفتاب بی دریغ می تابید. ماهیگیر کلاه حصیری اش را جابجا می کرد و از قمقمه ی همراهش آب سردی که در آن بود سر می کشید. اما در ته دریا جاییکه هیچ آدمیزادی در آن گذرش نیست، شهری بسیار شکوهمند و زیبا بود که انسانهای آن نیم ماهی و نیم انسان بودند. در میان اینان دختری بازگوشی می کرد و از همه دل می برد به هیچ کس دل نمی باخت. هر وقت که دریا آشوبش نبود و رام و آرام خوش خوشانی می کرد، دختر دریایی به روی آب می آمد و زمین و آسمان را می کاوید. دنبال کسی می گشت که بتواند دل از او ببرد. در یکی از روزهای آفتابی و آرام، که دریا هم خوش بحالش بود، دختر دریایی، چشمش به قایق ماهیگیر افتاد که در فاصله ی تا چشم کار می کرد، قرار داشت. دختردریایی به چشم برهم نهادنی خود را به نزدیکی قایق ماهیگیر رساند. از کلاه ماهیگیر دلش گرفت. با خود گفت:
- چرا نمی گذارد که من او را ببینم
کمی این طرف و آن طرف رفت و باز دید که کلاه حصیری همه چهره ماهیگیر را در خودش گرفته و نه به کسی می دهد و نه کسی می تواند نگاه کند. به سرش زد که هر طور شده کلاه حصیری را که نمی گذاشت چهره ماهیگیر را ببیند، از سر راه بردارد.
به باد گفت:
- آهای....باد. کجایی؟
باد که در خلسه ی دریا حیران شده بود، جواب داد:
- من دارم خودم را پیدا می کنم.
دختر دریایی گفت:
- خودت را پیدا کنی!؟
باد گفت:
- آره که خودم را پیدا کنم . خودم ر ا بشناسم خودم را...
دختر دریایی چنان خنده ای کرد که دریا نزدیک بود خلسه اش تَرَک بردارد. پرسید:
- مگر گم شدی که می خواهی خودت را پیدا کنی؟
باد گفت:
- اینقدر اینجا و آنجا می روم و قرار نمی گیرم که از خودم دور شده ام . همه چیز و همه کس را می بینم و هرکس و هر چیز هم سر راهم قرار بگیرد از سر راهش می خواهم بردارم. امروز فکر کردم که بجای اینهمه همه کس و همه چیز را دیدن و دعوا کردن و طلبکار شدن از همه، کمی هم خودم را بشناسم به خودم برسم. هرچه هر چیز و هر کس را از نزدیک می بینم به همان نسبت هم از خودم دورم و خودم را نمی بینیم. حالا که نه ابری مانده و نه دریا هم سر خشم و شورش دارد، بهترین وقت است که خودم را پیدا کنم. خودم را ببینم.
دختر دریایی دید که باد به کله اش زده است و به دادش نمی رسد. نهنگی را که همیشه با او بازی می کرد، صدا زد.
- نهنگ کجایی؟
نهنگ به چشم برهم گذاشتنی کنار دختر دریایی آمد و پرسید:
- چی شده امروز همه چیز آرام و رام شده . دریا خواب شده. باد با آب شده. دختر دریایی بی تاب شده...
دختر دریایی با ناز همیشگی اش گفت:
- اگر تو هم جای من بودی بی تاب می شدی!
نهنگ گفت:
- حالا بگو چی شده شاید بیتاب نشدم.
دختر دریایی گفت:
- هیولایی روی آب در آن لکه ی سیاه که می بینی نشسته و هر چه می خواهم او را ببینم، کلاه حصیری نمی گذارد.
نهنگ خنده ای کرد و گفت
- این که کاری ندارد. الان هم لکه سیاه را به هم می ریزم و هم کلاه حصیری را پاره می کنم.....
تا دختردریایی بخواهد چیزی بگوید، نهنگ دم بزرگش را مانند یک تشت بزرگ که بخواهد بر سر کسی بکوبد، قایق را بر گرداند. کلاه حصیری از سر ماهیگیر افتاد. لی لی کنان از او دور شد. ماهیگیر قلاب را رها کرد، دست و پا زد تا غرق نشود.
دریا آینه شده بود. اسمان آبی رنگ خاکستری و دلگیر دریا را پاک کرده بود. دریا قشنگ و دلبرانه ناز می فروخت. ماهیگیر هر چه قدرت داشت شنا کرد و روی آب خودش را نگاه داشت اما لحظه ای رسید که قدرتی برایش نمانده بود. ماهیگیر از آن همه دست و پا زدن خسته شده بود. ناگهان از شنا کردن باز ایستاد و تن به هرچه باداباد داد.
درحالیکه نازبالش دریا از لالایی خواندن و نوازشش باز ایستاده بود، دهان باز کرد و ماهیگیر را در خود فرو برد. ماهیگیر چشمش را باز کرد. چشم بازکردن ماهیگیر همان وُ چشم در چشم دختردریایی گره خوردن همان. ماهیگیر یک دل نه صد دل عاشق دختر دریایی شده بود. آرزو کرد که کاش می توانست پیش از اینکه زنده بودن خود را به دریا دهد، یکبار دختردریایی را از آن خود کند.
دختر دریایی به ماهیگیر خیره شده بود. چشم بر هم نمی گذاشت. ماهیگیر همه آرزویش شده بود که دختر دریایی را در آغوش بگیرد. هر چه نفس داشت بکار برد. خود را به دختردریایی رساند. دختر دریایی و ماهیگیر دستها از هم گشوده همدیگر را در آغوش گرفتند.
همیشه قصه ی مادربزرگ به بخشی با حال و هوای آغوش و عشق و بوسه و عشقیدن می کشید، می دانستیم که خبری باید بشود و همین حس ما را وا میداشت که درلابلای نقل قصه ی مادر بزرگ، خداخدا کنیم که مادر بزرگ خوابش نگیرد و قصه به آخر برد. اما مادر بزرگ که خسته می شد از بیدار ماندن و ما نیز اعتراض مادر که باید ما بخوابیم، مادر بزرگ با حالتی که می رود سرجایش بخوابد، ادامه می داد:
ماهیگیر از خیال در آمد. نه از نهنگ خبری بود و نه دختر دریایی. خیال پردازی ماهیگیر باز غافلگیرش کرده بود و همه روزش را از دست داده بود. ماهیگیر با همان چند بچه ماهی(2) راه خانه گرفت.



تمام
.
1- آوازی کودکانه بود که در سالهای کودکی می خواندیم و معنی آن چنین است: مادر بزرگ مادر بزرگ، زیر انباری تخم مرغ هست، دست نزنی که شمرده شده است، آفتابه ی مسی مادر بزرگ ، تو چرا ترسیدی مادر بزرگ


2- بچه ماهی منظور همان " کولی " است که ما گیلکها می گوییم.

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷

دو شعر تازه، دوم دسامبر2008

1

سر بر هیچ آسمانی
نمی سایم
و پا
بر هیچ زمینی کوبیدن

داغ ِ اینهمه داغ!
جز خشم وُ
فریاد !؟

آه
گرفته چنان دل
نه آسمانی
نه زمینی
ابرپاره کشان روزگار
چونان صلیبی
بردوش نسل از پی نسل

بودنیست کنون
سر بر آتش هماره ساییدن
نه آسمانی
نه زمینی
همین گام
همین مشت
همین خشم

به هیچ آسمانی دل نباختن
و به هیچ زمینی
از برای کسی!


2

ستیز
آوای گم نجوایی بود نسل مرا
به گاهان بریدن ناف

هنوز
پای کوبانیم

کوچه های شهر
انتظار می کشند
لَه لَه
لِهانه
سخت

چه مانده است رفته ی ما!؟
میدان آمده می داند
حریف جویی ما!

بازگشت.به.سرسرا

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

چند پاره شعر


1
ربوده نگاه
کرانه ی محو
پیچ و تاب موج
هم آواست
سکوتفریادم

( می رباید نگاه
کرانه ی محو
موج
پوم تاک دل
می دهد
دلداری)


.....
2

دیوانه مست
دلشده ای
کز کرده
آه می شمرم
نه خاک می نوازد گام
نه هوا
هوای آشناییست

مشت می سایم
هر گام
هزار خیال

...

3

آویزه ی زمان
حیرانیست
پاندول واره انتظار

روز و شب
سال و ماهیست

راه دراز
بی غبار
سواری له له می زند


.....

4

باده و ترانه و خیال
آتش بیار دل بی قرار
آه
طوفانیست
بی هوار


...
5

بیهودگیست
این همه پای لج

چارپایه ای
نشان دلهره ی
بودن
نبودن

.....
6

گستره ی آبی
وسوسه ای بازیگوش
بال می کشد سمج

خیال می کاود سیاهی بی امان
روزگار غم انگیزیست
تردیدهای لج
...

7

کرانه ای بی انتها
وسوسه می جنباند
پوم تاک انتظار

باد و ابر آرام و رام
غنج می رود دل
طوفان یک دریا هوار

سه‌شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۷

ایران ایران ماست

بر ما
صلیب فقر یکسان کشیده اند
هر فاجعه
که گذر کرد زخاک ما
باری
ترا
مرا
همه را داغ داغ کرد

گر بوده تاکنون
دیوارهای مات
بی رنگ و بی صدا
صد گوش گزمه هرز
ما را به هر زبان که بگویی
با خوان غارت شده ز نان
یکسان گوشیده اند
های
دستان ما
گرپینه ایست سخت
گر بام ما سیه چون شام درد غم
یکسان به دوش برده ایم
بار هزار زخم
خشم هزاره ها

ما درد را
با هر زبان که بگویی
همسان گریسته ایم
با یک صدا
آوای درد از کلبه های ما
با یک نوا
به کوچه ی همسایه رفته است

باشد اگر جدایی
بر
ماست

دستان مشتخشم
از هم گریز
بیراهه رفتن است

رنگین کمان ما
به بودن ما نقش می زند

یک پیکریم ما
پیوسته با همیم
معنای خاک ما
باری به هر زبان
ایران
ایران ماست
.
.

سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷

یاداشت

داشتم در بایگانی کارهای نیمه تمامم می گشتم که به یک یاداشت برخوردم و با اسم " جهاندار " در بایگانی ام مانده بود. بازش کردم و دیدم که یکی از آن فریادهای من است. ناتمام مانده بود و ننوشتم اش تا این لحظه که دوباره بازش کرده ام و به همانصورت در اینجا می آورم:

" جهاندار "

علیزاده با " نی نوا " یش مرا در خلوتی که کرده ام یاری می دهد و سی سال جنایت و تاراج را با هر زیر و بم نوایش پی می گیرم.
بی آنکه در حال و هوای دلتنگی خاک و دیار و یاران باشم، به خاطره ای کشیده می شوم که تازه یکی از یاران در زنجیر بصورت مشروط ازاد شده بود. دبیری که از سر کلاس دستگیر شده بود و به اوین برده شده بود.
آزادی اش مشروط بود و معرفی هفتگی داشت، اینکه هر هفته می بایست به یکی از محلهای سربازان صاحب زمان می رفت و جنایتشان گواهی می داد. و در چنان بگیر و ببند دهه شصت، قرار دیداری ضروری آمد. شبی بود و هوای بارانی گیلان. ماشینی دست و پاشد و قرار هم برقرار. تا نیمه های شب از کوره ده های گیلان گذر می کردیم. راه باریکه هایی از میانه ی شالیزار و نیمه شب و آسمانی با ابرهای گریزان که هر ازگاهی بارانی آنچنان می باراند که هیچ جای خشکی باقی نمی گذاشت و در فاصله ای هم ابرهای سیاه دور می شدند و آسمان چهره می گشود به افشان بی دریغ ماه در نیمه شبی آنچنانی. گذرمان از راه باریکه ی شالیزار در کنار هم و سکوتی که هزار فریاد در خود داشت گوش جان به نوای علیزاده داده بودیم و نی نوا یش. و این خاطره چنان پیوندی با اوضاع و احوال آن سالهای ما و میهن به تاراج رفته و یاران پرکشیده و همه آنچه که بر ما رفت و می رود، خورده است که تا نفس باقیست، خواهد ماند با من.
با چنین گریزی و یادمانی، نامه ای را چندباره می خوانم. و همین نامه و رفتن به یاد و خاطره ها و دربدریهای سالهای شصت.
چهره ی پیرزنی همیشه با من است که هر بامداد در میان زباله های رهاشده در کنارپاگرد هر خانه ای، دنبال سبزی و نان و غذای دور انداخته ای می گشت و مرا پای تیر برق می دید که آشفته در انتظار سرویس ایستاده ام و نگاه تعجب اش که چرا هر بامداد در آنجا به انتظار می ایستم در حالیکه خانه ام آنجا نیست
سوار اوتوبوس سرویس کارم می شدم. شوخی همکاران، مزه رسیدن تا محل کارمان بود. هیچ کس نمی دانست که شبها را در فرودگاه سر می کنم و آدرس مسکونی ای که داده ام، محملی بیش نیست! و رفتن به سر کار و بیرون آوردن کفش و لباس در محل کار فرصتی است تا هوایی تازه کنم. تازه این شاهانه می نمود وقتی سر قراری می رفتم و وضع رفیقی که بر سر قرار می آمد، بدتر از من بود و نیز شوخی هایش که خورده بورژوایم و روشنفکری که تاب سختی های زحمتکشانه را ندارم!
علیزاده فریادش را در گوش جانم واخوان می کند و آنچه که بر مردم و سرزمینم می رود. نامه را باز می نگرم. نامه الوالفضل جهاندار است. نمی دانم که با جهاندار که آوازی از او در ابوعطا شنیده ام، خویشی دارد یا نه. پی می گیرم چندین باره فریادش را می خوانم:

>>> اما مطمئنم برای پدرم که سالیان سال کمرش از بار مشکلات زندگی خم شده ولی گردنش را برای کسی کج نکرده و دستشو جلوی هر کس و ناکسی دراز نکرده و زیر منت هیچ نامردی نرفته هر دقیقه براش صد سال گذشته .آخرین باری که به ملاقاتم آمد به روی خودم نیاوردم ، سعی کردم چیزی نبینم اما بیش از پیش گرد پیری رو روی چهره اش احساس کردم ، نتونستم تو چشمهاش نگاه کنم که نگاهش قلبم و آتیش میزد ، نگاه کردن به اشک چشمهاش برام از هر شکنجه ای سخت تر و غیرقابل تحمل تر بود . واقعاً عجب دردناکه گریه بی صدای یک مرد را شنیدن.>>>
با خود زمزمه می کنم:
گریه ی بی صدا
گریه ی
بی
صدا
براستی چند هزار گریه ی بی صدا، همین لحظه که می نویسم، در میهن بلا زده ام هوار می شود.
چندهزار بغض در گلو
چندهزار زندانی
چندهزار بی خانمان
چندهزار کارتن خواب
چند هزار بیکار
چندهزار گرسنه
چندهزار غارت شده، نظاره گر جنایتکاران فریبکاری اند که بنام خدا داغ همه تاریخ را دوباره بر پیکر ایران وایرانی حک کردند.
براستی، چه تفکر و باور و دین و ایمانی بود که نسلها چونان ماری در آستین پرواندند و امروز به نکبت و خاک سیاه نشستیم!؟

ناتمام



دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۷

لج

مرگ می شمارم
تا بخواهی
خیال می بافم
نسل از پی نسل

من
قاموس آزادی
به هزار سخن سروده ام
یک به یک
هوار هزاره های جهان پُرکُن

بالیده ام
به آنی که از آن ِ من و ما بود
در بی چرایی شرمآگین کنون

دار
فریاد مرا رقم زد
به حافظه باختگی
و مرز زیست ِ انسانی ِ من
به جابجایی چارپایه ای
دل باخته بود

چه ستودن دلخوشانه ای
که جنگل ِ انبوهی ایست همسرایان

آه
مشت
تهی تر از هر بیهودگی نشست
به بار
تاجی و عمامه ای به نوبت

هنوز
حقارت می کارم
نفس
نفس
له له زنان ِیک جرعه آزادی
و تو مرا
چه بی ثمر
با کاروان هزار تابوت
جار می زنی

گزمگان ِ دار
هار
زاغ مرا چوب می زنند
من با گریز خویش هنوز
لج می کوبم
هر گام
.

دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۷

داستان: دعوا - گیل آوایی

 دوست دارم می دونی
که این کار دله
گناه من نیست
تقصیر دله
عشق تو دیونه ام کرده
بی آشیونه ام کرده
.
شریف دست تو جیبش نکرده، احمد مثل گربه ای که ترسونده باشنش، از جا می پره. بهرام چارپایه رو بلند می کنه. سد علی با وحشت شروع میکنه به داد زدن:
- یا زهرا یا حسین ...
شراره با چادر مادرش پا برهنه تا وسطای کوچه می دوه، با گریه داد میزنه:
- داداش...داش.... مامان غش کرده تو حیاط....
شاه غلوم به سر کوچه نرسیده هوار می زنه:
- بی انصافا یه آجان خبر کنید چرا هیشکی تکون نمی خوره...
علی گدا که نون نذری رو داره سق می زنه، پچ پچ کنون میگه:
- به ما چه! چی به ما می ماسه...
شاه غلوم چش غره میره. علی گدا دمشو جمع می کنه. کاس ممد طبق پر از آش افطاری رو میذاره رو پیشخون حاج قاسم. دستمالشو از خورجینش در میاره و همینطور که داره عرق صورتشو خشک میکنه از حاج قاسم می پرسه:
- چی شده حاج قاسم؟
حاج قاسم که تمام هوش و حواسش به یه زنبوره که با مگس کش کشیکشو می کشه کی رو خیک شیره میشینه ، بکوبه تو ملاجش، چشاشو از زنبور ور نمیداره، جواب میده:
- بی پدر آخرش می کشمت!
کاس ممد میگه:
- توچرا حاج قاسم! خوبیت نداره! چی شده!

حاج قاسم نفس تازه می کنه میگه:
- عاصیم کرده این بی پدر...
کاس ممد که انگار شاخ درآورده باشه میگه:
- اِه...آخه تو چرا حاجی! ترو سانا نا...
حاج قاسم با حالته کلافه ای میگه:
- یه ساعته زاغشو چوب میزنم! خلاصه می کشمش..
کاس ممد دیگه از تعجب خشکش میزنه. با پوزخند می گه:
- تو از اینجا می خوای بکشیش حاجی!؟
- آره! می کشمش. از همین جا می کشمش! حالا می بینی!
یهو شریف فُحشو میکشه به همه شون که دورش جمع شدند. همینطور که داره کفششو رو زمین می کشه و خرتو خرت صدا میده، عربده می کشه:
- ناموس ندارین اگه نیاین وسط....
- احمد چیزی نمونده که بشاشه تو تونبونش. بهرام چارپایه رو، رو دست بلند میکنه، داد می زنه:
- مرد نیستین اگه نیاین...
سدعلی یواشکی پشت بهرام قائم میشه. خودشو به موش مردگی می زنه.
شراره گوشه چادر رو با دندوناش محکم می گیره، دستاشو یه جور بلند می کنه که انگار میخواد خدا رو پایین بیاره، داد میزنه :
- داداش ترو خدا داداش...
شاه غلوم کُتشو در میاره، می پره وسطشون تا سواشون کنه. علی گدا دو لپی نون نذری رو تو دهن باد کرده اش فرو می ده. یه چیزای میگه که هیشکی نمی فهمه چی می گه یا به کی داره می گه.
کاس ممد می گه:
-حاجی قاطی کردی یا
حاج قاسم کفری میشه میگه:
- چی چی رو قاطی کردم!؟
کاس ممد یه جور که خیلی سرش میشه میگه:
- تو اینجا واستادی می گی می کشمش...
حاج قاسم نمیذاره حرفش تموم بشه، می پره وسط حرفش میگه:
- تو چی رو می گی!؟
کاس ممد حق به جانب می گه:
- خُب من چی می دونم تو کدومشونو می گی! اصلا تو چی کار داری با این...
حاج قاسم انگاری دو زاریش افتاده باشه می گه:
- کاس ممد! زیادی آش رو سرت گذاشتی انگار عقلت پریده..
کاس ممد دستمال گنده رو می تپونه تو خورجینش می گه:
- من!؟
یارالله که همیشه ی خدا جلو خیاطیش بساط پهن می کنه و لباسا رو کوک می گیره، اصلا به حرفای دوکونه حاج قاسم گوش نمیده. شش دانگ حواسش به اخبار بی بی سی یه. هر خبری که براش مهمه چشاشو درشت می کنه، به نخ و سوزن که نصفش این ور پارچه و نصف دیگه اش اون وره، تکون نمی خوره، زل میزنه .
بی بی سی خبر از کشف بزرگترین حوضه نفتی تو ایران رو میده. یارالله قند تو دلش آب میشه. علی گدا چشاش اشک افتاده از بس سق زده. لقمه نون نذری گلوشو می گیره. دسپاچه بلند میشه بره تو مسجد آب بخوره.
جلو در مسجد سهراب رو که با زیپ شلوارش ور داره میره، می بینه، تا بخواد از کنارش رد بشه، سهراب دس میکه تو جیبش یه پول سیاه میذاره کف دست علی گدا.
از چشای شریف خون می باره. چاقو رو تو هوا تاب میده. بهرام لباساش از بالا تا پایین جر می خوره. سد علی دل تو دلش نیست. شاغلوم افتاده وسطشون.
شراره یه چش به شاغلوم یه چش به شریف مثه بارون اشک میریزه می گه:
- ترو خدا سواشون کنین. داداش ترو خدا بس کن داداش...
حاج قاسم کفرش در میاد وقتی مگس کش تا نصفه تو خیک شیره فرو می ره اما زنبوره در میره. کاس ممد به طبق آش افطاریش نگاه می کنه با خودش میگه:
- امشب دیگه به هیشکی نسیه آش نمیدم.
بهو سر و صدا ها زیاد میشه. مردم میریزند بیرون. سر و کله آجانا پیدا میشه.
محله به هم می ریزه. اخبار بی بی سی تموم میشه. یارالله به ترانه ای که از بی بی سی داره پخش میشه، گوش میده:

دوست دارم می دونی
که این کار دله
گناه من نیست
تقصیر دله
عشق تو دیونه ام کرده
بی آشیونه ام کرده
ناز تو نازنینم ورد زبونم کرده
عشق تو نازنینم شبگرد کوچه هام کرد
تو میدونی فدات شم
قلبت باهام چی ها کرد
این بازی زمونه است
آخه منام جونم
همه میگن دیونه است
اینو خودم می دونم
همه میدونن که عاشقی کاره دله
گناه من نیست
تقصیر دله
عشق تو دیونه ام کرده
بی آشیونه ام کرده
نام تو نازنیم ورد زبونم کرده



ناتمام

پست ویژه

یک اشاره: هیچ انتخاباتی در حکومت اسلامی، حتی ساده ترین شناسۀ انتخابات در یک جامعه متمدن را ندارد - گیل آوایی

تمام نیرو و توان و تحلیل و تفسیر وقتی از نگاه تغییرِ همۀ حکومت اسلامی و سرنگونیِ آن نباشد، در مسیر تداوم و بقای همین ساختار مافیایی و ...