دوشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۳

ای داد، هوار، قاتلان بر کارند - گیل آوایی



ای داد، هوار، قاتلان بر کارند
همت، شرف از مردم ما بر دارند
زاهد به ریا، زُهد فروشی در کار
مردم زچنین دینِ ریا بیزارند

2
هنگام که واژه واژه تلخی در کام
آوای سکوت می نهد بَهرَت دام
شب را چه کنی به روز دل خونفریاد
ای داد از این زمانه از این ایام

دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۳

پیشنویسِ یک غزلفریاد - گیل آوایی



سکوت وُ سِحرِ سیه، خشمِ در گلوفریاد!
من وُتو خلوتِ خود!؟ "ما " چگونه خواهد داد!؟

جداییِ تو وُ من، بذرِ دُشمنِ خلق است
جدا بمانیم وُ حاکم به "ما " شود بیداد!

دلم گرفته از این روزگارِ برّه وُ گرگ!
کجا شد آتش خشمی که برکند بنیاد!؟

چه شد که خصمِ زبون گشته است میداندار!
چرا جدا زهمیم!؟ ای هوار، ای فریاد!

چریک کو! چه شد آن سربدار! ای یاران!
سلاح آتشِ ما کو، که داد خواهیم داد!

گر آتشی، اگرت رزمِ با سیه کار است،
بیا بیا من و تو " ما " شویم در این اضداد

فغان شدم من از این داغ وُ دار وُ هرکه به خویش!
جدا جدا چو بمانیم، وطن زگور آباد!
ناتمام

یکشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۳

یک اشاره کوتاه


مرزِ بینِ شرافت ملی و حقارت اسلامی برای ما ایرانیان، نوعِ برخوردِ ما با همۀ حکومت اسلامی و روحانیت شیعه در  تمامیتِ آن است! یک پا در اسلام و یک پا در شناسۀ ملی ایرانی بودن، آمیختگی شرافت با حقارت است. تا زمانیکه خودمان تکلیفمان را با خود مشخص نکنیم، همواره در یک دوگانگیِ فرهنگی/اجتماعی/ تاریخی دست و پا می زنیم.
در شرایط کنونی، پس از تجربه های خونبار و هولناک در حکومت اسلامی زمانیکه خاورانهای فرزندان بخون کشیده ما در برابرماست با تداوم ریاکاریهای بغایت بی شرمانۀ روحانیت شیعه بطور روزمره روبروییم، هر کسی در هر جایگاهی به هر شکلی در قالبِ کلیتِ نظام سیاسی اسلامی انتقاد و اعتراض و ژست اپوزسیون سیاسی بگیرد خواه ناخواه در جنایتها و دزدیها و ایران برباد دهیِ حکومت اسلامی سهیم است. راه کرامت و شرافت ملی ما از سرنگونی همۀ حکومت اسلامی می گذرد. هر چهره در حکومت اسلامی به هر رنگش، نماد حقارت ملی ما ایرانیان است. سالهاست ما از مرحله افشاگری و آگاهی دادن گذشته ایم. امروز روز مبارزۀ بدون توهم به این یا آن چهره از درون حکومت اسلامی، با همۀ این حکومت است.  افشاگریهای تا کنونی اگر بدون مبارزۀ عینی و عملی با تمامیت حکومت اسلامی همراه نباشد، جز خود فریبی و لاپوشانی مسئولیت ناپذیری اجتماعی ما ایرانیان نیست. کسانی همچون موسوی، کروبی، خاتمی، روحانی، رفسنجانی و دیگر چهره های مخالف/رانده شده و حتی فرافکنِ موسوم به روشنفکران در حکومت اسلامی، همه و همه از چنین افشاگریهای بدونِ مبارزه با ریشه های اصلی دزدیها و ناتوانی ها و غارتها و بی عدالتیها و.... سوار بر موج نارضایتی ها شده و اساس و بقای حکومت اسلامی که ریشۀ اصلی همۀ این پلیدیهاست، را از تیغ اعتراضات و خشم مردم دور می دارند. همۀ این چهره هایی که از درون حکومت اسلامی به مخالف خوانی های ریاکارانه بر موج نارضایتی های مردم سوار می شوند، از آغاز تا کنونِ این حکومت اسلامی نه تنها بوده اند بلکه در پیدایش و تعمیق چنین پلیدیها و جنایتها نقش داشته اند! و امروز با چنین وقاحتِ بی شرمانه به گونه ای برخورد می کنند که گویی همینها در سیه روزیِ امروز ایرانیان نبوده اند!!!؟؟؟
حکومت اسلامی قاتل فرزندان شریف ایران است. حکومت اسلامی از بالا تا پایینش آلوده و قهقرایی ست. هر ایرانی شرافتمند که به کرامت انسان ایرانی در سرزمین نیاکانی اش باورمند و پایبند است، با همۀ حکومت اسلامی بدون توهم به سبز و بنفش و سیاه آن، مبارزه می کند.
آیا به این باور عملگرایانه رسیده ایم!؟

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۲

می گویم تا گفته باشم- گیل آوایی



قضاوت و مجازات در حکومت اسلامی بویژه ایران، غیر انسانی، وحشیانه و خلافِ معیار یک جامعۀ انسانیِ شرافتمندانه است. مجازاتهایی از نوع قصاص، دست بریدن و چشم کور کردن و سنگسار و...... نه تنها وحشیگری و غیرانسانی ست بلکه مدعیان و مجریان و فتوادهندگان آن نیز ناانسان و وحشی اند و نمایندگان راستین بربریت و توحشند. چنین احکام و اصولِ قضائی از هر عُرف، سنت، مبنائی که باشد غیر انسانی و توحش محض است. خواه براساس قران باشد خواه براساس اصول دینی باشد خواه سنت و عرفِ اسلامی! از زبان هرکه بوده باشد غیر انسانی و وحشگیری ست. بیزاری و نفرت به چنین دین و دینباوری که کرامت و حرمت انسانی را به سخره می گیرد و مدافعانی قاتل و دزد و ریاکار دارد.

چهارشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۲

فریاد - گیل آوایی



از آتش گذشتیم چونان
که هیچ ابراهیمی چنین
به صداقت خویش
ساده
بی دریغ
دل نداده بود!

ما داغ کشیدیم شانه به شانه!،
با زیباترین فرزندان این خاک!

مصلوب،
بسانِ مسیح دروغینی
که وهم خویش را
حقیقت ملموس جار کرده بود!
آه
میدان میدان آتش برافروختیم
با هیمۀ جان خویش
کز کشته پشته راه گشودیم
تا قاتلان
آیه آیه به طناب و چارپایه تفسیر کنند!
که این خاک غنیمت قرآنشان بود
وارثان مرگ
وارثان تباهی
وارثان لابه های شوم.... بردگی..... بندگی!،
از یک تا بینهایتِ انتظار!

که این قاتلان بتازند بر بود و نبود ما!
اینک
ماییم شرافت خود به حراجِ جانیان!

اینک
ماییم گُرده به تیغ آیتِ الله!
با یک سرزمین، کرامت باخته!

پندارهای عبث می بافیم
از گرده سواران سبز وُ بنفش
در گورها به زنده بودنِ خویش
زندگی چال کرده ایم!

خاک وُ آب وُ آتش وُ باد آلودیم!
آلوده ایم ما،
به ریاکاری 1400 سال آبرو باختگی!

ما
آری ما
هیمۀ این جانیانیم،
این میراثداران زنده به گوری!
سالهای شوم
سالهای سیاه
سالهای خون
سالهای مرگ
سالهای نفرت
سالهای دار وُ داغ وُ سلولهای انفرادی
به تلاوتِ سوره سوره  آبات انسانسوز!
آه
که با صداقتِ سادۀ بی دریغِ خویش
به انتحار شومی نشستیم
تکرار از پی تکراری!

وای
که این مانداب جز خشکاندن نشاید!
نشاید
نشاید
آی
کمینه امیدی حتی به گریستنِ خویش
شاید
اشکها
سیلابی!
بشورد این همه نابجایی، این همه ناروایی، این همه حرمت باختگی!

میدان هراسیدن،
انتظار گله واری ست به سلاخ میدان دادن!
روزمرگی چه حاصل!؟
یک به یک
پاندول وارۀ طناب و چارپایه!؟

شرافتی
کرامتی
حرمتی
اگر باید!
آی
اکنون است
مرگ یک بار
شیون هم!

چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۲

وقتی با چیزی کنار می آیم، بخشی از آن می شوم! - گیل آوایی

(چیزی می خواستم به طنز بنویسم ولی خودم هم نمی دانم قلم چطور به این که می خوانید کشیده شد! من کشیده نشدم! قلم کشیده شد!
گیل آوایی)


وقتی با چیزی کنار می آیم، بخشی از آن می شوم! به خفقان عادت کنم، بخشی از خفقانم. به سرکوب عادت کنم، بخشی از سرکوبم. به دزدی عادت کنم، بخشی از دزدی هستم!
حالا بگذریم از اینکه در جای گرم وُ نرم، پشت کامپیوترم نشسته و به  تمام دنیا وصل شده ام، نه دردِ بی خانمانِ خیابانخواب در این سرمای استخوان سوز زمستانی دارم، نه گرسنگی آن تهیدستی که نان از میان زباله ها می خورد، کشورم هم دیگر مثل زخمِ کهنه ای بر پیکرم شده که انگار عادت کرده ام به مشتی دزدِ قاتلی که کشورم را غارت می کنند و می کشند و میلیارد میلیارد دزدی که هیچ! روضه خوانها و مرثیه خوانهاشان را هفت تیر به دست به خیابان می فرستند که تازه برای روضه خواندنشان نه فقط پنجاه میلیون طلب می کنند بلکه پذیراییهای ویژه هم می خواهند، خوب اینها همه چنان شده است که آدم در یک دیوانه خانۀ ویرانی بوده باشد و کم کم به فضای این چنینیِ دیوانه خانه عادت کرده باشد! هزار هم آه و ناله بکنم چه دردی دوا می شود تا وقتی که خودم آستین بالا نزنم به سهم خودم یقۀ این بی همه چیزها را نگیرم که به جان من و ما افتادند.
می دانی یک شبه عادت نکردم که! سی و چهار سال طول کشید. اول روزنامه ای را بستند. خوب روزنامه من نبود که! تازه با فکر من هم همخوانی نداشت! زبان از ما بهتران بود. خلاصه آ ن را بستند، هیچ هم نگفتم. یکی یکی دادگاه های یک دقیقه ای برپا کردند حتی گاهی بدون دادگاه، و کشتند باز هیچ نگفتم نظاره گر شدم و منتظر ماندم تا از تب و تاب بگذرد. همینطور از روزنامه و مقام و منصب رژیم شاهنشاهی  رسیدند به مردم کشی و بجان کردستانم افتادند کمی دست و پایم را گم کردم مگر می شود همینطور ساکت نشست  هنوز قتل عامهای کردستان کم بود تازه جنگ هم به آن اضافه کردند. خلاصه یا موشک و بمباران می کشت یا همین قاتلانِ الله! من هم این وسط قاچاقی نفس می کشیدم به کشتار عادت کردم! به جنگ عادت کردم! به تیغ کشیدنهاشان بر خود و مردم من، عادت کردم! به زندان عادت کردم! میان همین عادت کردنها قتل عام زندانیان سیاسی پیش آمد کشتند بی رحمانه کشتند به این طرف آن طرف دیوانه وار دویدم سرکوبم کردند اما خاورانها را رفتم و اشک ریختم قتلهای زنجیره ای پیش کشیدند بجان نویسنده هامان افتادند، شد روزگار، روزگار مرگ و کشتن و قتل و زندان و خفقان تازه همینش کم بود از بخور بخورهای مستضعفانی رسیدند به بار طلای کامیونها که بنام آهن پاره لاپوشانی کردند عادت کردم! دادی و بیدادی هم تاثیر نداشت خوب این  عادت کردنها فقط برای من نبود، خودِ حکومت هم عادت کرد! عادت کرد به دزدی! عادت کرد به جنایت! عادت کرد به دروغ! عادت کرد به کلاهبرداری! عادت کرد به حماقت! عادت کرد به تحقیر! اصلا طوری عادت کرد که اگر یکی حرف حساب سرش می شد یا سرش به تنش می ارزید، یا یک بلایی سرش می آوردند یا چراغی می شد میان کورها! به آن هم عادت کردم!، همانطور که طلا آهن پاره شد عادت کردم! همانطور که سه هزار میلیارد دزدی شد عادت کردم! همانطور که خدا میلیارد بالا کشید عادت کردم! اصلا به اینکه ایرانی در وطن خودش شهروند اجاره ای باشد عادت کردم! در وطن من صاحب خانه مستاجر است! بیگانه خودی و خودی بیخودی! این طور شد که به اینجا رسیدم! حالا هم کش نمی شود داد!   میلیارد میلیارد دزدی که چیزی نیست! هر چه هست همین است که به این جا رسیدم به اینجا رسیدم که به همه چیز غیر از آن چه که انسانی ست عادت کردم! اصلا می دانی وقتی آن همه آرام آرام سرت خراب شود، عادت می کنی!.  می شوی یک بخش از جنایت! می شوی یک بخش از غارت!  می شوی یک بخش از خفقان! اصلا می دانی می شوی خودِ غارت! می شوی خودِ دروغ! می شوی خودِ سرکوب! می شوی خودِ تحقیر!  می شوی خودِ سانسور! می شوی خودِ خفقان! یعنی اگر خودت را سانسور نکنی، اگر ریاکاری نکنی، اگر چند شخصیته نباشی، اصلا یک چیزی ات می شود! یک چیزی ات کم است! می رسی به اینجا که هیچ راهی برایت نمی گذارند یا به همین جاکش ها دخیل ببندی یا بیایی در یک جای این جهان گم بشوی و پشت کامپیوترت بنشینی و به همه جهان وصل شوی اگر دلت گرفت شرابی بریزی و تاری گوش کنی و حافظ بخوانی!
می بینی! آدمی چطور....................................
بگذریم! خسته ام. از تو هم خسته ام!
همین!

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۲

نوشتاری منتشرشده در سال 2009 که بازخوانی اش شاید پُر بیجا نباشد: دولت آبادی جان، شما چرا!؟ گیل آوایی

دولت آبادی جان، شما چرا!؟ گیل آوایی
  با هزار درد، درود بر تو
اما چگونه بگویم!؟
اینکه سروش، آخوند بی عمامه ی خرافه مست، در پیوند دین و دمکراسی، فلسفه می بافد و سفسطه بار می کند، موضوع این نوشتار نیست، چرا که بیزاری من از باور و تفکر قهقرایی و بلاهتی که توسط او در واژه های قشنگ بسته بندی می شود، عریانتر از آن است که به آن بپردازم.
اگر چه پرونده این خدای آلودگان حقیر که راه بر حاکمیت آدمکشان اسلامی هموار کرده وُ می کنند، و جنایت وُ جهل و سیه روزی یک ملت را تئوریزه کرده و جنایتباری دین سیاسی را لاپوشانی می کنند، روزی در وقت و جای بایسته اش باز می شود.
اما تو دولت آبادی جان! بگو چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم!؟
پیشترهای همین معرکه گیریهای حکومت آدمکشان اسلامی، عکسی از تو در روزنامه های ایران، دل بسیارانی از جمله من، را بدرد آورد وقتی در کنار سردار غارت و ماست مالی، رفسنجانی و همین مشتاق تدارکاتچی شدن، کروبی، انتشار یافت که وا ماندم از چرایی حضورت در آن جمع جانیان!
آن گذشت و باز مانند بسیاری از گاف دادنهای جامعه بویژه ادبی ما، بنوعی با آن کنار آمدم و پذیرفتم که حتما شرایط ناگزیر و ناخواسته ای بوده که این عکس فرصت طلبانه گرفته شده و منتشر شده است. آن گذشت و آمد زمان دیگری که خبر سخنرانی ات در مسجدی جار زده شد که برای باز هم مشتاق تدارکاتچی شدن کسی که از افتضاح فرهنگی و سرکوب دانشگاهها گرفته تا جنگ و کشتار جانهای شیفته دیارمان را در دوره وزارت و خوش رقصی های او برای امام خون آشامش شاهد بوده ایم.
اما دولت آبادی جان چرا!؟
هیچ پاسخی به این " چرا" که هزار باره به هر ثانیه در مغزم هوار می شود، ندارم!
فکر می کنم. یعنی بر این باورم که هیچ مقامی در سیاست و کیاست این جهان و صد البته در حاکمیت خون و جنایت، زیبنده تو نیست دولت آبادی جان! و به هزار یقین می دانم که نه دنبالش هستی و نه نیازت به آن است اما چرا با حضورت به این جانیان اعتبار می دهی!؟
مشکل است باور کنم که ندانی حضورت وسیله ایست برای اعتبار گرفتن این خدای آلودگان خرافه مست! که سه دهه جنایت بر یک ملت را به ناروا، روا داشته اند.
مشکل است باور کنم که ندانی هر آنچه که بگویی و هر آنچه که بخواهی از تریبون این آدمکشان هوار کنی، در شرایط کنونی این جانیان محلی از اعراب ندارد! بلکه حضور تو برای مشروعیت و ارزش و اعتبار دادن به این جنایتکاران اصل ماجراست! و این فرصت را می دهی و می شوی وسیله ای که این قاتلان نیاز دارند!
چرا!؟
دولت آبادی جان، می دانم که می دانی، تو به خودت تعلق نداری! از همان وقتی که کلیدر به جامعه ادب و فرهنگ ایران عرضه کردی، فاتحه برای خود بودنت را خواندی! و شدی آن ماندگاری تاریخی ای که میرایی در مقابلش رنگ می بازد و شدی یکی از نمادهای وجدان بیدار جامعه ای که شوربختانه سرنوشتش را برای کولی دادن به شاه و شیخ رقم زده اند!
کاش می گفتی یا بگویی چطور با این درد کنار آیم که سعیدی سیرجانی ها، علایی ها، مختاری ها، پوینده ها، و هزاران جان شیفتۀ پرپر شده در دل خاورانهای دیارمان مرز خونینیست میان همه آنانی، از جمله خود ِ تو، با آدمکشان اسلامی که فریبکارانه می کوشند با معرکه گیریهای انتخاباتی و به میدان فرستاده شدن عنترهایی از نوع احمدی نژاد، کروبی، موسوی، رضایی توسط نالوطیان مافیای الله بر سرزمین ما یعنی همان گردن کلفت کرده های به غارت و جهل و جنایت( رهبر وُ خبره و مرجع و آیت ِ الله!!) تا مشروعیتی بدست آرند که ندارند! و تو دولت آبادی جان وسیله تطهیر و اعتبار چنین ماجرایی می شوی!
چرا!؟
تو که برای گفتن و نوشتن و رساندن حرفت به گوش مردممان و جهانِ باورمند به کرامت و حُرمت انسان، مشکلی نداری! تا نیاز به تریبون و یا فرصتی برای اعتراض وهشدار دادن! باشدت!
چه ضرورتی، چه دلیلی ترا به جمع این آدمکشان و عاملان سیه روزی سی سال حکومت جهل و جنایت می کشاند!؟
دولت آبادی جان،
تا کی و تا کجا باید کوه ما ایرانی ها موش بزاید!؟

با مهر و احترام صمیمانه

گیل آوایی
هلند
21 مه 2009

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۲

دردا وُ حسرتا که چنین روزگار ماست - گیل آوایی

دردا وُ حسرتا که چنین روزگار ماست
اللهِ وحشتی که به شهر وُ دیار ماست

بردار شد کرامتِ انسان!، دریغ و درد!
قرآن نفیرِ نفرت وُ نکبت شعار ماست

بر گورِ خویش فغان می کنیم ز درد
کاین حاصلی زباورِ اسلامِ زارِ ماست

آنکو اسیر گشت رها تر زماست، آی!
ما مرده وَش چه خموشی به بار ماست!؟

عزّت کجاست! شرف کو!؟ چه راستی!؟
زآن دینِ ننگ که برّان دمار ماست!

هر مرده خو زغارت ایران شده است هار
بیداد خون کند،  الله سوار ماست!

نفرت بر آن رسولِ ریا، آیه های مرگ
کز او بخون نشسته وطن سوگوارِ ماست

برخیز هم وطن شرافت ایران زماست ما
بستیز با ستم که چنین افتخار ماست

ناتمام

شنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۲

فریاد - گیل آوایی



و این خشمافریاد من است
آی.....اگر بودن همین تعفنِ الله تان است
در سرزمین مادری ام!،
من
آری من
به انتخار خویش نشسته ام
در غربتی که به روی 124000پیغمبرتان تُف کرده ام!

دوشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۲

مسخ - گیل آوایی

چشمهایی پاندول واره
به تماشایند
فوج فوج

در فاصلۀ طناب و چارپایه
شرافت می بازند
به کرامتی مسخ!

سُخره بازانِ آیه و تکفیر
الله تفسیر می کنند!

روزگار غم انگیزیست
از گور دیر برآمدن به چهارده قرن
هزار وُ
چهارصد
سال!
زنده به گوری
هوار زدن
باز!

بمیرانند
تا
بچاپند!
فوج
فوج!
.
سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۲- ۱ اکتبر ۲۰۱۳

.


دوشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۲

میان فاجعه چنگ زدن- گیل آوایی



 دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۲  - ۲۸ اکتبر ۲۰۱۳

میان فاجعه چنگ زدن
رسم است شانه خالی کردن!

فرو شدن
کابوسِ باتلاق است کاین میانه فراموش می شود
چنگ وُ فاجعه وُ بعد.......
اگر
اگر....
چه مرهمی!؟ داروی پس از مرگ سهراب!،

من
تو
ما
فروشدن خو کرده ایم
باتلاقی که در آنیم. باتلاقی که در آنیم، باتلاقی که در آنیم!

همه چیز از من وُ تو وُ ماست!
چنگ بر هم چه سودمان
کاویدنِ تو، او، آنها....
وقتی پا بر گرده هامان
دُشته ها در پُشت
گور می کشیم پُشته پُشته!
ما خودکردگی لاپوشانیم!
ما خودفراموش کردگانیم!
تعفن از سر وُ کولمان می بارد
وقتی هنوز هوراکشانِ گُرده سوارانیم!،
مویه بارانِ داغ وُ دار وُ ننگ!
هوار می زنیم!
گویی نبوده، نیست گندِ این همه فرو شدن، ماندن!
آه
ای داد، ای بیداد، ای فریاد برما
چه می کنیم!؟
.

یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۲

فریاد فریاد فریاد- گیل آوایی

یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲ - ۲۷ اکتبر ۲۰۱۳



مرثیه های سوگ
مویه باران تسلیمند
هیاهوی تکرار
آن که می کشد
این که می نالد
نوبت می شمارند
در انبوه تعزیه داران مرگخو

خاک بجان آمده است از مردگانِ زنده
زندگان مرده در ازدحام به تماشا.

سمفونیِ بودن است آواز رود
شورِ جاری
در جدال سنگ

آنک که خاموش می گرید بی مشت بی ستیز
می خشکد
باد خاک می برد
و دیگر هیچ
جز چرخه به تاراج چرخ!

آی دریا به طوفان است خشم
مُشت موجِ دریاست بودن شدن
دیده چه به سلاخانِ سبز و بنفش
برخیز
خود رنگین کمان بودن بزن
این خاک در له له گامهای تو
خاورانها سیاووش فریاد می کند!

پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۲

واکنش کوتاهی به سیلی خوردن دختر کسی که خود اسیر لمپنهای برآمده از دوران طلایی خمینی جلادش است. فقط در حکومت لُمپنهاست که چاقو دسته اش را می برد. - گیل آوایی



واکنش کوتاهی به سیلی خوردن دختر کسی که خود اسیر لمپنهای برآمده از دوران طلایی خمینی جلادش است.
فقط در حکومت لُمپنهاست که چاقو دسته اش را می برد.
لُمپنهای هیولایی که از آستین روحانیت به در آمده اند، به هیچ چیز جز منافع و موقعیت خود، آن هم به هرقیمت، پایبند نیستند. روندی که امروز شاهدیم، روندی ست که از بدو روی کار آمدن حکومت اسلامی آغاز شده است. این روندِ بی  حرمتی، مصداق گویایی ست از چاقویی که دسته اش را می برد. و همان است که روزگاری شاهدش بودیم چگونه به آیت الله شریعتمداری بی احترامی کردند چگونه آیت الله طالقانی را کشتند چگونه منتظری را، چگونه هر کس و هر مخالفی را از میدان به در می کردند و چگونه به حتی واجبی خوراندن رسیده اند و زنِ سعید امامی در اوین و ماجرای بازجویی های ویژه همین لمپنها را بسیارانی شنیده و دیده اند.
چه کسی فکر می کرد دختر رفسنجانی را در روز روشن مقابل چشم مردم چنان به فحش و ناسزا بگیرند چه کسی فکر می کرد رفسنجانی به اینجایی برسد که حتی قدرت یک سخنرانی نداشته باشد. چه کسی فکر می کرد هیچ آیت اللهی جز مجیز گویی و ماست مالی کردن، جرات دم بر آوردن نداشته باشد چه کسی فکر می کرد نخست وزیر دوران طلایی!! خمینی جلاد امروز به آنجایی برسد که به گوش دخترش سیلی بزنند! چه کسی فکر می کرد حکومت اسلامی به اینجا برسد که بوی متعفنِ آن حتی دامن الله و محمد و قرانشان را بگیرد و پرده از روی این دین و فرهنگ نفرت و انتقام و بی پرنسیپی بکشد!
کسانی که امروز بر اریکه قدرت در حکومت اسلامی تکیه زده اند، بسیار باید احمق بوده باشند که این روند را نبینند! واقعیت این است که شیرازۀ همه چیز از دستشان در رفته و جان کندن در همین گنداب لمپنها هیچ مفری ندارند! خامنه ای بدتر از جنتی جنتی بدتر از مصباح مصباح گند تر از همه شان، در ساختار چنین لمپنیسم انسانسوز قدرت دارند. تردیدی نیست که فردا همینها به همین بی حرمتی بدست جوجه لمپنهای همین حاکمان امروز دچار می شوند! از کوزه برون همان تراود که در اوست!
تنها درد اینجاست که مردم تا کجا می خواهند تاوان بدهند و به چنین حاکمیت سیاه و بی حرمت گردن بگذارد و به سبز و بنفش و مزخرفات کلید بدست دل خوش کنند!!!!

باز هم خاطره ای از مادر، سادگی، صفا و پاکی ای که......- گیل آوایی

از زمانی که یادم می آید یعنی از زمان کودکیِ تازه به راه افتادن بگیر تا سالهایی که بقول مادرم همیشه یادآوری ام می کرد : تو آنی که از یک مگس رنجه ای و امروز سالار سرپنجه ای، را با چهره ای مهربان و آرامبخش و صد البته با نازِ مادرانۀ به فرزند، می خواند، آز آرامش و امیدواری و تحمل مادر خوشم می آمد. در بحرانی ترین لحظاتِ آن سالها که بتناسب سن و سالمان، بحرانها هم به همان شکل کودکانه بود یعنی از لباس نوروزانه یا مدرسه رفتن و دفتر و کتاب و غیره داشتن گرفته تا خانه ویرانی و مشکلاتِ بزرگ خانواده، آرامش مادر و حضور کوه وارِ او به  هنگام چنین بحرانهایی که می گفت: چاکوده به زای، هاتو نمانه! فاگیرم، هینم، من نمردم کی= درست می شود بچه جان، اینطور نمی ماند، می گیرم، می خرم، من نمرده ام که!، با چنین حال و هوایی بود که آرامش مادر چیز دیگری بود. وای اگر مادر اندوه داشت! تمام خانه انگار عزا داشت! نه کسی شوق بازی داشت نه کسی تحمل ساده ترین حرف و برخوردی حتی. آن زمانهای کودکی، یکی از کتک زدنهای مادرم، جاروکونه مرا زئن = با دسته جارو زدن، بود. آن هم اینطور بود که در دستی جارو گیلکی معروف به جارو رشتی( یک قسمت پهن و قسمت دیگر جمع شده مثل چوب) که مادر قسمت جمع شده در دست را به مشت می گرفت و با دست دیگر، دست مرا و هرچه سعی می کرد مرا بزند، من که دستم در دست مادر بود، دورِ مادر چرخ می زدم و می دویدم و او هم دورِ خودش با چرخ زدنم می چرخید آنقدر این کار ادامه می یافت که سرش گیج می رفت و همچنانکه دستم را در دستش محکم نگه می داشت، روی زمین، همان حیاط آب و جارو شدۀ خانه، می نشست و می خندید. چنان خنده ای که انگار همۀ خانه، ایوان، در پنجره ستون پرده گل، گمج تیان، باغ و درخت و پرنده و مرغ و خروس می خندند! نجوا وار می گفت: ده پیلا بوستی ازازیلا بویی = دیگر بزرگ شده ای، (ازازیل را فارسی نمی دانم اما باید چیزی مثل زرتخِ ترکی یا باد به گرد آدم نرسیدن باشد،معنی دهد!). یادآوری این ماجراها به دیدن یک عکس است که در اینترنت به آن برخورده ام و با این نوشته اینجا برای شما خوانندۀ گرامی گذاشته ام. چادر نماز، صفا و سادگی، مهربانی، شکوهِ بی همتای مادر در آن لحظات خواندن نماز، دنیایش را فراوان دوست داشته ام.  یکی از شوخی هایی که همیشه موثر بود و مادرم از خنده روده بُر می شد این بود که هنگام نماز خواندن برابرش می ایستادم و هر کاری که او می کرد ادایش را در می آوردم. از زمزمه کردنِ جملات عربی  بگیر تا الله اکبر را بلند تکرار کردن که هشدار به من بود تا دست از در آوردنِ ادایش بردارم. و بلند و آهسته  و خشمگین گفتنِ الله اکبرهم به تحمل  او بستگی داشت و سماجت من اینکه تا کجا تاب بیاورم و ادایش را در بیاورم. عصبانیتِ گفتنِ این الله اکبر هم از سوی مادر، کم کم تغییر می کرد و آخرش با خنده نمازش را قطع می کرد و می نشست با خنده اما چنان تسلیم طلبانه از من می خواست که بگذارم نمازش را تمام کند که خرم می کرد و کنار می کشیدم اما وقتی شوخی ام بیشتر گل می کرد کار به تهدید می کشید و تهدیدش هم این بود که از آشپزی و غذا پذا خبری نخواهد بود! خلاصه کار به پند و اندرز و گناه و گره خوردن کار و چه و چه می کشید تا به ناز دادن و خواهش و تمنا که دست از سرش بردارم! راستی امروزه پس از این سالها، آیا از آن صفا و سادگی و صمیمیت باورهای مادرهامان خبری هست!؟ چه بلایی به سر آن همه صفا و مهربانی و صمیمت مادران آمده است. امروزه وقتی چشمم به مادر ستار می افتد، وقتی چشمم به مادر سهراب می افتد وقتی چشمم به مادران انتظار که هر آدینه به خاورانهای میهنم می روند، می افتد وقتی فکر می کنم که با همان دین مادرم شلاق بر پیکر فرزندان میهنم می خورد، وقتی آیه های دینِ همان مادرم پیش درآمد اعدامها آن هم فله ای، در میدانهای شهر، می شود وقتی ..........................
چه شد!؟ ویرانی و فقر و اعتیاد و بیکاری و بی آیندگی و بی پناهی بسیارانی از جنس همان مادران با آن صفا و سادگی و مهربانی، یک طرف، آلوده شدن و حتی به زشت ترین شکل در آوردن همان باور و صفا و پاکیِ مادرانمان طرف دیگر، چه کسی پاسخگوست!؟ روحانیت چرا دین و باور و سادگی و صفا و پاکی مادرانمان را چنین به پلیدی آلوده است!؟ آن دین کاری به کسی نداشت. آن دین مردم ازار نبود. آن دین کسی را حکم نمی کرد آن دین......................
چرا!؟

چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۲ - ۲۳ اکتبر ۲۰۱۳

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۲

یک اشاره: روحانیت شیعه شریک همه جنایتهای حکومت اسلامی ست. - گیل آوایی


روحانیت شیعه تازمانیکه الله را به مسجدها برنگرداند و علیه حکومت اسلامی فتوای جهاد ندهد و تمام عیار در برابر حکومت اسلامی نایستد، شریک همۀ جنایتهای حکومت اسلامی ست. پند و اندرز و وعظ و برخوردهای عوامفریبانۀ سطحی این جماعت، ذره ای از مسئولیت آنان در رابطه با روزگار سیاهی که بر سر ملت آمده نمی کاهد. روحانیت شیعه شریک همه جنایتها و نارواییهای حکومت اسلامی ست. از قتل و تجاوز گرفته تا دزدی ها و غارتها و بی عدالتی ها و بی حرمتی ها، همه و همۀ به حساب همۀ روحانیت شیعه است. حکومت اسلامی هیولای خون آشامی ست که روحانیت شیعه بر سر ایران و ایرانی آوار کرده است. جنتیِ ابله، مصباح بی همه چیز، خامنه ای بدتر از همه شان،نمادِ این روحانیت در ریاکاری و جهل و جنایت و مافیای مشتی قاتل و شکنجه گر و دزدند.
حکومت اسلامی به چنان آلودگی ای رسیده است که ساده ترین اصل انسانی را بر نمی تابد هر چه هست در چارچوب لُمپنیسمِ هار و انسان ستیزی ی هولناکِ مشتی بی همه چیز است که برای حفظ موقعیت و بقای خود دست به هر جنایت و کثافتی می زنند. این هیولاها را نباید میدان داد باید در برابرشان ایستاد. حرکتهای مقابله جویانه و دلیرانه مردم ما در جای جای مهینمان نوید دهنده رزمی تمام عیار با همۀ حکومت اسلامی بیرون از چهره های سبز و بنفش و هالۀ نوری ی در حکومت اسلامی ست. بهم زدن اعدام با انفجار نارنجکهای تولید صدا و کتک زدن ماموران مزدور اسلامی و عدم امنیت آخوند در جای جای کشورما در کنار اعتصابها و اعتراضات و گردهمایی های کارگران و بازنشستگان و..... همه و همه روندی را نوید می دهد که سیل ویرانگر اجتماعی اساس این حکومت جنایتکار و غیر ملی را فرو می پاشد. هرچه بگیر و ببندها در حکومت اسلامی بیشتر شود طوفانی که درو می کنند خانمان براندازتر می شود. هر چه سرکوب کنند و کینه بکارند، روزگار خونبارتری برای مزدوران و وابستگانشان را رقم می زنند هرچه بیشتر خفقان به جامعه تحمیل کنند، فریادها گسترده تر و رساتر خواهد بود. حکومت اسلامی اگر از نمونه های آنچه بر سر حکومتهای استبدادی آمده و سرنوشت دیکتاتورها بوده نمی آموزد، تغییری در واقعیت سرنوشت خودِ حکومت اسلامی نمی دهد. بادکاران در حکومت اسلامی، چه بخواهند چه نخواهند، طوفان درو خواهند کرد. جنایتهای حکومت اسلامی بر قدرت ویرانگری ی این طوفان می افزاید. روحانیت شیعه امروز به نعل و به میخ با حکومت اسلامی برخورد می کند فردا که طوفان بگیرد چه می کند!؟
گیل آوایی

جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۹۲

سفره ات خالی، ضریحِ مردگان را زر کنند - گیل آوایی



20دسامبر2012
سفره ات خالی، ضریحِ مردگان را زر کنند
مرده خویان این چنین نابخردان را خر کنند

تا بلاهت هست، کسبِ مُرده خویان سکه است
می خورند وُ می برند وُ یا حسین عرعر کنند

صد هزاران اکبر و اصغر به دار آویختند
خاورانها شد وطن، از کربلا بدتر کنند

جانی اند جانی، چه داری چشمِ بهروزی، هوار
کاین پلیدان تیره روزی از برایت بر کنند

رسم شاه ما چنین رسم تشیع کرده اند
تا ولایت عهدیِ صاحب زمان را سر کنند

خانه  ویران را خیابانخواب شد ویرانسرا
کاخ، ملایان زخود با وحی پیغمبر کنند

ای دریغا دین زفقرِ مردمان شد راهکار
ناکسان دینجامه را از بهر آن در بر کنند

آن که او را سرورِ آزادگان نامیده اند
رسمِ زندانیِ تو، آری دو چشمت تر کنند

بارگاهِ مردگانِ وهم شد خشتِ طلا
بس ریاکاران امامان لوطی وُ عنتر کنند

آدمی در ذات خود دینی نمی آرد بکار
هر چه آید از بدِجهل است، جاهلتر کنند

چشم بگشا زین پلیدان جز بلاهت نیست، نیست

هر چه هست از بهر چاپیدن شما را خر کنند!
.
 

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۲

یاور سربدار من کس دل پر شرار نیست - گیل آوایی

چند وقتی ست که بجانِ بایگانی ام افتاده ام. گاه به کارهای نیمه تمام و رها شده ای بر می خورم که وا می مانم چطور از یاد رفته اند! یکی از اینها شعری ست که در اینجا با شما قسمت می کنم با این توضیح که در چه حال و هوایی بودم، یادم نیست اما خواندنش را خالی از لطف نمی دانم! شاید شما هم بپسندید.


یاور سربدار من کس دل پر شرار نیست
آتش رزم بایدت یاری در این دیار نیست

بین که به لب رسیده جان، رزم تو دادخواه من
خشم وُ خروش بایدت کس دلِ کارزار نیست

همرۀ سربدارِ من، همدلِ بی قرار من
خیز مدد رسان که کس همرۀ غمگسار نیست

شیر به بند کرده آن لاشۀ لاشه خوار، لیک
داد کجا بَرَد کسی، دادرسی به کار نیست

ره بگشا شرر نما آتش خشم بایدت
زین همه ناروای را یک به دوصد هوار نیست

رزمِ تو کو چریک من، خشم تو سربدار من
جنگلِ چاره کار را خشم چرا به بار نیست

آتش شب ستیز را شعله فکن شرار کن
ره بگشا، سلاح کو!؟، فرصتِ انتظار نیست

دست به هم دهیم باز، چاره ز اتحاد ماست
ور نه ز فوجِ ماندگان، جرات یک قمار نیست! 

یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۲

یک اشاره: خِرَد در ایران اسیر نابخردان است - گیل آوایی



خِرَد در ایران اسیر نابخردانی ست که با جهل و جنایت و خون، قدرت را قبضه کرده اند. نماد و تمرکز نابخردی در مجموعۀ مافیای خامنه ای ست. راهی که رسیدن به چنین تمرکز و قبضه کردن قدرت انجامیده است، چنان نیست که کسی یا گروهی یا جریانی از درون این حکومت بخواهد و بتواند حاکمیت را از چنین پلیدیها و نابخردیها برهاند. هر چرخش یا گردش یا جنبشی برای برون رفت از نابخردیهای ماجراجویانه و بحرانزایی در حکومت اسلامی جز فروتر شدن در منجلاب خود افریدۀ مشتی به نان و نوا و قدرت رسیده از نابخردیها نیست. از همین نگاه است که اصلاح در حکومت اسلامی و تغییر در راستای حاکمیت خرد و قانونمندی جز با سرنگونی همۀ حکومت اسلامی، امکانپذیر نیست. مشکل ریاست یا وکالت این یا آن چهره از درون حکومت اسلامی نیست. مشکل همۀ حکومت اسلامی است. تمام تار و پودِ حکومت اسلامی پلیدی و نابخردی و دزدی و فساد و دروغ گرفته است. این حکومت فقط با سرنگونیِ تمام آن، راه به حاکمیت منطق و خرد و قانونمندی می گشاید.
هرچه دل به بازیهای ریاکارانه و پوپولیستی در حکومت اسلامی ببندیم و خوشبین باشیم که خاتمی رفسنجانی موسوی کروبی روحانی تحولی راستین در حکومت اسلامی  را سبب می شوند نه تنها خود را می فریبیم بلکه سرنوشت خود را در دست قدرتهایی قرار می دهیم که بسیار حساب شده پیش می روند و سرنوشت ما را رقم می زنند. چه بخواهیم چه نخواهیم چه حکومت اسلامی بخواهد چه نخواهد.
باید بخودمان بیاییم. نه روحانی قادر به تغییر در حکومت اسلامی ست نه هر چهرۀ هالۀ نوری دیگری!

پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۲

اعتراض/انتقاد به و از خود: ما - گیل آوایی



ما
گیل آوایی
پیشگفتارم به مناسبت بزرگداشت 19 بهمن 1391 آمستردام، در برنامۀ شعرخوانی ام.

ما مصیبت خوانان خشم به میدان آمدگانیم.
ما به عزای خویش نشسته ایم و سوگناله هوار می زنیم.
ما باختگانِ در خود شکسته ایم که تسلیم طلبانه، آتشِ درونمان را به جمعی وُ شعاری و تفسیری، آب می پاشیم.
ما به زبونیِ خود پرده می کشیم. کوهِ غرورِ فروریخته در وانفسای نفسگیرِ مشتی بی همه چیز، آه می کشیم!
ما را کجا وُ خشم سلاحهای ستمسوز کجا!؟
میدانداری سیاهکل کو!؟
آتش خشم یاری رسانشان کو!؟
ما میراث سیاهکل باخته ایم!
روزگاری سیاهتر از این که گرفتاریم، نیست. نیست! نیست!
ما از حقارت خویش، به گذشته می بالیم!
آنها خروشیدند و آتش افروزان شبِ آزادی کُش بودند!
ما چه هستیم!؟
ما چه می کنیم!؟

دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۲

یک اشاره: ما، حکومتهای استبدادی و غرب - گیل آوایی

غرب از یک سو خواهان دمکراتیزه شدنِ واقعی در خاورمیانه نیست از سوی دیگر نمی خواهد با بحرانهای غیر قابل مهار در منطقه روبرو باشد. و با همین تضاد در موضع گیریهای رسانه ای/ پوپولیستی و برخوردهای عملی با آنچه در خاورمیانه می گذرد، گاه به نعل و گاه به میخ می زند. نماد چنین سیاستهایی را می توان بخوبی در رابطۀ غرب با حکومت اسلامی و اصولا نیروهای اسلام سیاسی در منطقه دید. یکی از برجسته ترین نمونه ها که می رود تا مبناء و پایه ای در برخوردهای حکومتهای تبهکار استبدادیِ نه تنها در منطقه که در جهان شود، نمونۀ حکومت اسلامی با غرب است. غرب از یک سو مایل نیست حکومتی ملی و دمکرات در ایران پا بگیرد و از سوی دیگر نمی خواهد با بحرانهای غیر قابلِ مهارِ حکومت اسلامی روبرو شود. و حکومت اسلامی با درک چنین خصلت و درونمایه ای از برخورد غرب، تا کنون مانند بندبازی ماهر، در برخورد باغرب عمل کرده است. غرب بجای پشتیبانی از نیروهای ملی و دمکرات ایرانی و پافشاری روی آزادی های اساسی و حقوق انسانی در ایران همواره چنین اصول پایه ای و تاثیر گذار را وسیله ای حاشیه ای برای معامله با حکومت اسلامی که دوام و بقاء این حکومت را در پی داشته، بکار گرفته است. با چنین برنامه و موضع گیریهای استراتژیکِ غرب در منطقه و نیز رویارویی حکومتهای استبدادی با آن، عملا به حاشیه راندنِ نیروهای ملی و دمکرات در رویدادهای سیاسیِ منطقه انجامیده است. امروزه نیروهای مترقی در کشورهای منطقه نقشی حاشیه ای و گاه وسیله ای در دست غرب برای مقطعی گریز از بزنگاه رویدادهای مغایر با منافع غرب، دارد. چنین نقشی را زمانی می توان کارا و در جهت منافع مردم در این کشورها ارزیابی کرد که خودِ مردم در پشتیبانی و همسویی و همراهی از و با  این نیروها عمل کنند. تمامیِ این معادلات را مردم می توانند تغییر دهند. شوربختانه یکی از بزرگترین موانع در برآیندی مترقی و انسانی از دلِ مبارزات سیاسی در منطقه، نیروهای اسلام سیاسی هستند که عملا مردم را در جهل و ناآگاهی و باورداشتهای خرافه ای نگه داشته و دنبال خود می کشانند. این نیروها در نهایت مبارزاتشان به نقطه ای می رسند که از حل ساده ترین معضل اجتماعی/اقتصادی/صنعتی/فرهنگی ی این زمانی مردم عاجز بوده و به نوعی مزدورِ بی مزدِ کشورهای سلطه گر و استثمارگر  می شوند.
در این کارزارِ سرنوشت ساز، ایران در منطقه از ویژگیهای خاصی برخوردار است. کشوری ست که بیشترین مبارزه برای دمکراسی را دارد. بیشترین درونمایه های فرهنگی/علمی/این زمانی را دارد. از همین نگاه است که ایرانخواهی و ایرانی گری، در یک کلام تمرکزی با اصلیت ملی ایرانی می تواند محور اصلی برای مبارزه با حکومت اسلامی از یک سو و سیاستهای ریاکارانۀ غرب در رویدادهای سیاسی ایران باشد. ما ایرانیان هیچ راهی جز تکیه به خواستگاههای ملی و نیروهای سیاسی ملی مستقل نداریم.  با چنین محوری می توانیم مبارزه و سیاستی تهاجمی در رویارویی با حکومت اسلامی داشته باشیم.

جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۲

مُشتخشمِ انبوهِ اندوه را - گیل آوایی


مُشتخشمِ انبوهِ اندوه را
به آهِ این سالها باد می دهم
شاید بر دشتی بنشیند
که نه بوی خون دارد
نه آسمانش سوگوارِ آفتاب است.
آرزوهایم را چونان بذری می افشانم
در دل گورهای هزاران گم نامان خاکم
روزی روزگاری
که تردیدی در آن نیست
بهاری می رسد
با خیلِ سوارانی به تاخت
که  انبان آرزوهای بخون خفته گشایند
به آوازهای جنگل و ستاره
تا بدانند آیندگان،
کاین نسل
بخون خویش
زندگی فریاد کرده است

یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۲

خشمافریاد - گیل آوایی


خشماگینه سوگوار.
اندوه دارانِ شب ماندگار.
ما وارثانِ کدام جنگل و سربداریم!؟
نه دستی به آتش،
نه پایی بر بیتابیِ سنگفرشهای شهر!

آنان که قاتلانند،
اینان که آه وارگانِ بیداد!

دریغا خشماسلاحی تاختن!
دریغا جنگل که دار و چارپایه!،
آی
کاین رسم ما نبود!
مویه
مویه
هر سال به تابستانی!

پیوندهای گسسته،
شب پاییدنِ بی سحر است!
خورشید از دستان به هم پیوند طلوع می کند،
سورِ پایکوبانِ مردم
دادخواهیِ خاورانهاست!

خیابانها از چه به نکبت رنگ باخته سلاح!؟
سوزآواهای دروغین است به رنگهای دروغین تر!

فرمان آتش از کدامین دهانها باید!؟
وقتی چنین قافیه باخته!
خشمآگینه سوگوار!؟

دشت می آشوبد هنوز
جنگل می خواند هنوز
بودن به سوگ وُ ناله!؟  نه!
به تاختن!
سرودن!
زندگی ست پایکوبانِ به لج!،
در این روزگارِ بی چشم و رویان!

برخیز!

خوابکابوس از چه بر شمردن!؟
شهر تشنۀ فریادهای رهاییست!
بی پناهی از چه سر در سوگ بردن!؟
خود پناهیم این خاکِ هماره به تاراج!
سوگناله ها به خشمافریاد دادخواهی باید راه!
چه دلم غنج می زند دستهای به شوق!

بایدت میدان به رزم
نه به سوگ نشستن رسم!

پست ویژه

یک اشاره: هیچ انتخاباتی در حکومت اسلامی، حتی ساده ترین شناسۀ انتخابات در یک جامعه متمدن را ندارد - گیل آوایی

تمام نیرو و توان و تحلیل و تفسیر وقتی از نگاه تغییرِ همۀ حکومت اسلامی و سرنگونیِ آن نباشد، در مسیر تداوم و بقای همین ساختار مافیایی و ...